...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
פــُـسیـטּ
گـــاهــــــــی اینـقـــــــدر بـــد می شکـــنم که جز بیرون انداختنم راه دیگری نیست...
פــُـسیـטּ
تـازگـيـا مد شـده مـيگن عـشقت رو ول کـن بـره اگـه بـــرگـشـــــت مـــــــال خــــــودتـه اگـه برنگـشت ازقبل هم مال تونبوده لـعـنـتــــــــــــــي کـفـتـر بـازي مـي کـنـيم مـگـه؟
פــُـسیـטּ
وقتی برای موندنـت “فاصله ها” حَریص می شن .... واسه یه لحظه بودنت ” ثانیه ها ” عزیز می شن
פــُـسیـטּ
اين عقل لعنتي هميشه مرا از " تو "... دور می كند... براي " با تو بودن " بايد دورِ " عاقل بودن " را خط كشید...
פــُـسیـטּ
از دسـتان تــو
آب میخورند شعرهایم
واژه هــا تشـــنه انــد
دسـتانت را کجــاست
פــُـسیـטּ
بعضـــی ها گـــــریه نمی کنند ، اما ... از چشــــــــم هایشـــان معــلوم است کـه اشــکی بــــه بـزرگی یک سکــوت گوشه چشمشان به کمین نشسته...
פــُـسیـטּ
به خودم قول میدهم كه فراموشت كنم ! وقتی صبح می شود تو را كه نه .... ولی ! قولم را فراموش می كنم ...!
פــُـسیـטּ
کـاش دفتـر خاطراتــم چراغ جادو بود تا هر وقت از سـرِ دلتنگــی به رویش دست میکشیدم تــو از درونش با آرزوی من بیرون می آمدی!..
פــُـسیـטּ
این روزها ، روزه ام!!!
روزه ی سکــوتیست كه نیت کرده ام
در نبـودنت بگیرم
و هنگام سـحر دلـم را سیـر کنم
از لقمه لقمه ی حسـرت !!!
و به وقت اذان دلتنگی ها
افطاری ام
یک استکان خاطـره ی گــرم
و شیرینی بوسه های جا گذاشتــه ات
روی لبـهـایم باشـد !!
مهمــانــی خـدا که تمام شود
این منم که از پس نبودنت
آهسته آهسته کافر مــی شـوم !!!
פــُـسیـטּ
همـچـون ساعـت شنی شــده ام کــه نـفــس هـای آخـرش را مـیـزنـد و الـتـمـاس مـیـکــنــد یـکـی پـیـدا شـود و بـرش گــردانـد مــن هــم ... نه ...! ! لـطــفـا بـرم نـگــردانـیـد ! ! ! بــگـذاریــد تــمام شــوم...
פــُـسیـטּ
چگونه از لب سردم بهار می خواهی ؟ منی که قافیه ام هم ردیف پائیز است...
פــُـسیـטּ
سرد است اما سرما نمی خورم ، تو نگران نباش … کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده است …
פــُـسیـטּ
سرد است اما سرما نمی خورم ، تو نگران نباش … کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده است …
פــُـسیـטּ
خسته ام از بس که مرده ام می خواهم اندکی زنده بمانم اجازه می دهید؟ به قدر گندم تا رسیدن آفت در فرصت لبخند گاه گریه و به اندازه روز هنگام رونمایی غروب اجازه می دهید برای مردنم کمی زنده بمانم