...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
آه ......اندوه دل عشاق است ..............
آیینه ی خیال
تکه پاره های خاطره گاه و بیگاه پیراهنی می شود ......که از آن بوی *تو *میآید .......یعقوب نبوده ام اما برای عاشقی ......تنها اندکی زلیخا بودن کافی است..............
امان
گله ای نیست .............من و فاصله ها همزادیم.......... گاه گاهی....... که کنارت بنشینم کا[!]ت ...........
آیینه ی خیال
نازنینم ......آنقدر نرم و زیرکانه پا به خانه ام گذاشتی ....که نفهمیدم به کشتن آمده ای نه کاشتن .......و من چه کودکانه برایت سیب پوست می کندم................
آیینه ی خیال
سال به سال سیاه ، جو گندمی، سفید ؛ این رنگ ها را دوست دارم .....چون هروقت سر به سرت گذاشته ام ......دست به میانشان برده ای و به فکر فرو رفته ای................
آیینه ی خیال
گره می خورند درهم نگاه ها .....در ناگهانی از تردید صورتک ها محو می شوند ......و صورت ها عریان دربرابر هم ؛ حادثه در زیر صورتک ها اتفاق می افتد.........
آیینه ی خیال
مرهم زخم های کهنه ام کنج لبان توست ......بوسه نمی خواهم چیزی بگو ........
آیینه ی خیال
از آنسوی افق تا مرز ناپیدای کهکشان .......تنها خیالی است که به پرواز در میآید ؛ با تو است که معنا مییابد .....فاصله.........
آیینه ی خیال
رفتنت آغاز ویرانیست .........حرفش را نزن .............
امان
ماهی...... همیشه تشنه ام....... ای زلال تابناک....... یک نفس اگر مرا ......به حال خود رها کنی ........ماهی تو جان سپرده روی خاک ......
mohmmad
می نویسم از تو برای تو و دور از تو .... بدون هراس از خوانده شدن... بگذار همه بدانند... می نویسم برای تو... برای تویی که بودنت را... نه چشمانم میبیند... و نه گوش هایم می شنود... و نه دستانم لمس می کند... تنها با شعفی صادقانه ... با دلم احساست می کنم... !!!!
امان
شب ...........عاشقان بی دل ...... چه شبی دراز باشد.............
امان
شرح این آتش....... جان سوز .......نگفتن تا کی ........
امان
.به یک............. پرواز بی هنگام ..........کردم مبتلا خود را ............