...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
neda
عاشق هم شدی... مثل زلیخا سمج باش... آنقدر رسوا بازی در بیار... تا خدا خودش پا در میانی کند...
آیینه ی خیال
دلـت به ماندن نیست بـرو ، عشـق که گـدایی نـدارد ، یادت نیست مگر ؟ ... این نذر مـن بود ، که کوه شوم و پای نبودنهایت بمانم ..............
sima
بـــرای دختــــرم آرزوی خوشبختــــی می کنــــم مــــــادرم هم برای من آرزوی خوشبختــــی کرده بود و مادرش هم برای مـــــادرم! نا امیــــــد نیستــــــم؛ یک روز عاقبت، دختــــــری از نسل مــــــا خوشبخت خواهــــــد شد!
امان
تلخ میگذرد… این روزها ..........که قرار است از تو … برای دلم........ یک انسان معمولی بسازم
fatima
خالی تر از سکوتم .... انبـوهــی از ترانـه بــا یـاد صبـح روشـن اما ... امیـد باطل شب دائـمی ست انـگار . .
fatima
آنقدر چشم، انتظار آمدنت نشستم که تمامی دربهای باز، بر روی پاشنه انتظار پوسیدند
آیینه ی خیال
خورشید هم .......دردواره های عشق خود را دارد ..................
امان
ای ...........تو لنگرگاه تسکین دلم!......... ساحل من........ کشتی من!..... نوح من! ..........
آیینه ی خیال
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود .....تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن .........امشب برای ماندنمان استخاره کن .........اما به آیه های بدش اعتنا نکن..........
آیینه ی خیال
موهات را ببند دلم را تکان نده .....در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن .......من در کنار توست اگر چشم وا کنی .....خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن.............
امان
پرواز.......... در هوای خیال تو دیدنی ست.......... حرفی بزن......... که موج صدایت شنیدنی ست ..........
آیینه ی خیال
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن ......غم را دوباره وارد این ماجرا نکن ........بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن ......با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن...........
آیینه ی خیال
کاش شعری داشتم غمگین نبود .......زبانی داشتم زمان نداشت .......گذشته می گذشت از من...... تنها حال تو را می پرسیدم و تو حال مرا می فهمیدی............
امان
تمام شهر خوابیده ......... من ویاد تو بیداریم......... سراپا چشم دیدارم .......که شب تابد ز مژگانت ..........