...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
sima
برايم دعا كن! اجابتش مهم نيست! نياز من به آرامشي است كه بدانم تو به ياد مني...
سحـــر خاتـــون
کابوس رفتنت بگو...از لحظه های من بره...چیزی بگو...اما نگو قصه ما به سررسید...
سحـــر خاتـــون
به سلامتی اونهایی که تو زندگی نمیشه هیچ جایگزینی براشون پیدا کرد....
سحـــر خاتـــون
توی هر قسمت اززندگی سوزنت روی یه آهنگ گیر میکنه و باهاش کلی خاطره داری...هر آهنگی که گوش میدی توو دلت میگی: واااای اینو اون موقع با فلانی تو فلان خیابون یا توو اون مهمونی و غیره شنیدم یادش بخیر...خلاصه یه آلبوم آهنگ میتونه دفتر خاطراتی باشه برای خودش... همین الانم هنوز هیچی اتفاق نیفتاده یه آهنگ خودش پیشدستی کرده و داره خاطره ساز میشه... ناخودآگاه وقتی میشنومش نمیدونم چرا یه اشخاص خاصی میان جلوی چشمام!هنوز یه روز نگذشتـــــــــــــه!!!
VIDA
تو یادت نیست. . . . ولی من به خاطر دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از اب میترسید...
آیینه ی خیال
آن زمان که رقاصی قلم ،سنگین و دردآور می شود ........راهی نمی جویم ، جز دست کشیدن از نوشتن ....باید به او مهلت داد .......باید صبر کرد تا مِی در او جاری گردد ......از نگاه و یاد تو ...و دوباره مِی نویس لحظه های با تو بودن شود ...........
سحـــر خاتـــون
ابتدا ، " شما " بودم ! بعد ، " عزيز دلت " شدم ! و امروز دوباره " شما " شده ام ! درست مثل وقتی که خواب می بينی و صبح ، باز می گردی سر جای اولت ! ! !
سحـــر خاتـــون
از چیزی که داره سرم میاد همیشه میترسیدم...فراموش شدن فراموش کردن میاره!!!
سحـــر خاتـــون
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم...
sima
نمی هراسم از اینکه این همه دعا میکنم اما تو نصیب باور خیالی من هم نمیشوی میدانم لحظه ی آخر سر میرسی درست جایکه خداوند نزدیک میشود یادت باشد خدا عاشقان را بی اندازه دوست دارد!!
sima
کودک درونــــــم را خواهـــــم يــــافت و همچون مــــــادری دلسوز، قصه ای برايش خواهـــــم گفت تـــــا بخوابد! " فرزندم، زندگی هر چيزی که باشد... بچه بــــــازی نيست...
alla
شب، با تابوت سیاه.. نشس توی چشماش، خاموش شد ...ستاره، افتاد روی خاک.در شب بیتپش، این طرف، اون طرف.. میافتاد تا بشنفه، صدا... صدا... صدای پا... صدای پا!