...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
و غزل برای من ... یعنی تو ... یعنی حضورت ... نگاهت ... کلامت ... چشمهایت ... کاش من حافظ ِ تو بودم ...غزل یعنی خود ِ خود ِ تو .......................
...غزلواره ...
بیش از اینها ...آه ...آری ...بیش از اینها می توان خاموش ماند ...می توان ساعات طولانی... با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت... خیره شد در دود یك سیگار ...خیره شد در شكل یك فنجان... در گلی بیرنگ بر قالی ...در خطی موهوم بر دیوار......آری ... بیش از اینها می توان خاموش ماند ........
...غزلواره ...
چه كسي باور كرد... جنگل جان مرا ........آتــــــــــش ِ عشــــــــــق ِ تــــــــــــــــــو ......... خاكستر كرد ؟....
...غزلواره ...
خوب من ! من تمامی اشک هایم را برایت در یک جام بلورین جمع کرده ام ... تا زمانی که بیایی به تو هدیه کنم ...میگفتی هرگز اشک مرا نخواهی دید... هر قطره از آنها درد بی تو بودن است ...تو آن را به یادگار ببر و هر زمان که به آن جام نگاهی کردی ...به خاطر بیاور با کسی که میگفتی میپرستــــــــــــی .....چه کـــــردی ...!
...غزلواره ...
باید دهان را مهــر و موم کرد ... وقتی تنها یک حرف میتواند اینهمه فاصله بیاورد ...یکی را ، به " قربت " ... دیگری را ، به " غربت "
...غزلواره ...
ای کاش نگاه خسته را خوابی بود... یا در شب بی ستاره مهتابی بود... ما مثل دو کاج دور از هم هستیم... ای کاش که بین من و تو تابی بود …
...غزلواره ...
لای دیوارهای این شهر غبار گرفته... دستی بذر تنهایی میکارد ...کاش بارانی بگیرد ...سیلابی بیاید..... از باغچه های خشکیده گُل ِ با هم بودن بروید ......
...غزلواره ...
من اینجــا تو هم آنجـا ! دلتنــگ ترم از قطــره ای بــاران که در کویــــــــر باریــده ... مرا میــان این آدم ها ...میــان این سنگ ها ...میـــــان این صخــره های ســـرد ...میــان این کویـــر بی احســـاس نگذار به حــال خود ! ....
...غزلواره ...
چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد،چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد...اگر هم وجود داشته باشد،کسی معنای آن را درک نمی کند...اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی...اماهرگز این دستهای تیره ای راکه قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند... وگاه منجمد می کند،درک نخواهی کرد... و این است رسم روزگار ...
...غزلواره ...
تا حالا قلبت توی سینه فشرده شده که نفست بند بیاد و هیچی هم نتونی بگی و سکوت همدمت باشه ......دردش رو حس کردی ؟
...غزلواره ...
می گویند عمر من و تو در محاسبات نجومی در حد پلک زدن یک ستاره هم نیست... من امــــــا ....حاضرم زیر تک درختی پرت افتاده تر از تنهائی آدم... در پرتو حسن تو بنشینم ...و صد سالی یکبار پلک بزنم ...حتی اگر .....
...غزلواره ...
زنــانگـــی را دوستـــــ دارم به دلیل وسعت و بــی کرانگــی روح زنـــانــه که همه چیز را می آزمایـد ... و مخاطب بی رحمانه ترین حرفها و زیبــــاتــرین شعــرها و گنـگ تـریــن احســاسات و مخــوف تریــن ترسـهـای مـــردانه است ......
...غزلواره ...
تو چترت را از سطرهای یک شعر پاک کردی ... باران کفش های من را پوشیده بود ...و در خیابان های زیادی خیس می شد ........