...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
كامياب
اول رخ به ما نبایست نمود / تا آتش ما جای دگر گردد دود / اکنون که نمودی و ربودی دل ما / ناچار تو را دلبر ما باید بود .
كامياب
یادمان باشد اگر دور شدیم ، این صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم .
كامياب
اینجا آسمان از دل من تیره تر است ، روزگارم ابریست ، من اگر تنهایم ، یاد تو با من هست ، مهربانم روزگارم ابریست ، کاش این بار جای خورشید تو آفتاب شوی .
كامياب
مواظب باش سردی هوا احساستو منجمد نکنه !
كامياب
گویند که حافظ گفته ست غم جدایی و غم تنهایی دو غم اند حال که من دچارم به هر دو غم چه کنم
سحـــر خاتـــون
مراقب باش که با خودت غریبه نشی که بیگانه شدن با خودت جای روحت را تنگ می کنه... د...ر تک تک گامهات... در یکایک افکارت ... در جزء جزء رفتارت... به زیرپات نگاه کن که روحت را بی خبر زیر کفشهات جا نگذاری ...
سحـــر خاتـــون
دلـم واسـه هـیـچـی ِ هـیـچـی تـنـگ نـشـده . . . ! فـقـط . . . بـرای اون گـوشـه دنـج ، آغـوشـت ،واسه آرامـشـم . . . تـنـگ شـده . . . بـدجـور !!!!
...غزلواره ...
خسته ام از دویدن های بیشمار.... در جستجویی کمی قرار...... انگار در دور دستها..... دریا دریا زندگی را به خوبان می دهند.... اما من.... ... ... در این نزدیکی ها..... سراب به سراب بوسه ای زیبا را به رویا نشسته ام...... زندگی را با خدا معامله می کنم..... اگر خدا سرابم را با بوسه ای معامله کند....
...غزلواره ...
وقتی دل ، تنها کالایست که خدا شکسته ی آن را میخرد ؛ پس چرا من به دست کسی که دلم را شکسته بوسه نزنم ....؟
...غزلواره ...
کاش... دو رنگ بودن و دو روو بودنِ آدمها هم..... مثلِ پاییز قشنگ بود .........
...غزلواره ...
روزگار غریبی است.در بی کسی رها شده ایم، گمگشتگانیم در صحرای زندگی که جز سراب نمی بینیم . اما چه چیز بیابان زندگی مان را گلستان خواهد کرد؟ واژه ای آشنا اما غریب ...
...غزلواره ...
انسوی خیال چون رهگذری بی نام نشان در عبورم ...که سختی راه در تاول پاهایم پیداست ... در این جاده مه الود همه چیز گم است ...مرا به خانه ام ببر که زمستان هنوز تازیانه میزند بر پیکر بهار ...پرستوها همه در خوابند چه کسی نوید بهار را خواهد اورد ؟ به سر زمینی که زمستان همه چیز را منجمد کرده است ؟ .....
...غزلواره ...
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ...شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد ...