دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

زندگی سبز نخواهد شد، تا شما ای مردم، سر افسار گل میخک را، به در باغچه ی خانه ی خود می بندید... : )

جزئیات گروه

شناسه 290
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 546 پست
عضو 287 کاربر
طرفدار 20 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 112
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 185
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 158

کاربران گروه

(283 کاربر)

مدیران گروه

(4 مدیر)

برچسب‌های کاربری

سهراب سپهری
شناسه‌: 290 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
Hanieh
Hanieh

پشت دریاها شهریست ....که در ان وسعت خورشید ....به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

Hanieh
Hanieh

پشت دریا ها شهریست ...که در آن پنجره ها روبه تجلی باز است ...بام ها جای کبوتر هاییست ، که به فواره ی هوش بشری می نگرند.

Hanieh
Hanieh

بیا اب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام ****بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

Hanieh
Hanieh

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم و به سمتی بروم ....که درختان حماسی پیداست

این ارسال را بازنشر کرده است.
Hanieh
Hanieh

بهتر آن است که برخیزم ...رنگ را بردارم روی تنهایی خود... نقشه ی مرغی بکشم

Hanieh
Hanieh

بینایی ره گم کرد ...یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم ...باشد که تراود در ما ،همه تو.

Hanieh
Hanieh

او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود...و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد

Hanieh
Hanieh

اندهی خم شد فراز شط نور: *چشم من در آب می بیند *مرا سایه ترسی به ره لغزید و رفت *جویباری خواب می بیند مرا

دینا
دینا

دهان گل خانه ی فکر است...

دینا
دینا

صدای آب می آید، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟... لباس لحظه ها پاک است.

دینا
دینا

دوستان من کجا هستند؟... روزهاشان پرتقالی باد!

دینا
دینا

به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم... آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

این ارسال را بازنشر کرده است.
دینا
دینا

یاد من باشد تنها هستم...

دینا
دینا

این دشت آفتابی را شب کن/ تا من راه گم شده را پیدا کنم و در جا پای خودم خاموش شوم...

دینا
دینا

می پرم ، می پرم / روی دشتی دور افتاده/ آفتاب بالهایم را می سوزاند و من در نفرت بیداری به خاک می افتم...