ᔕᗩᙢᓰ
تنـــــــــها بودن قدرت می خواهد و این قـــــــــدرت را کسی به من داد که روزی می گفت: تنهایت نمی گذارم !
ᔕᗩᙢᓰ
مترسک ناز مي کند
کلاغ ها فرياد مي زنند
و من سکوت مي کنم....
اين مزرعه ي زندگي من است
خشک و بي نشان
ᔕᗩᙢᓰ
ناشناسی بی کس نیمه شب هم حتی! اگر از کوچه ی تنهایی قلبم گذرد عطر بدرود و درودش سالی در دلم خواهد ماند.... تو که دیریست در این کوچه اقامت داری
ᔕᗩᙢᓰ
ایــ ـن روزهـ ـآ اَگَـ ـر خُـونـ هَمـ گِـ ـریـهـ کُنـ ـی عُمــ ـقِ هَمـ ــدَردی دیگَرآن بآ تو یِکــــ کَلَمـ ِه ستـــ : " آخِــ ـی
دینا
زندگی ام در تاریکی ژرفی میگذشت/ این تاریکی طرح وجودم را روشن میکرد...
ᔕᗩᙢᓰ
مــرا بــه تختـــم ببـندیـد و سیگــــاری بـــرایــم روشــن کنــید و تنهــــایــم بگــذارید ... هــرچقــدر هــم نــالیــدم و فــریــاد زدمـ بـه ســراغــم نیــایـید ... مــن دارمــ او را تــــرک میکنــــمـ !!!
ᔕᗩᙢᓰ
تا آمدنت میروم هویج می کارم میدانم وفتی بیایی این چشم ها دیگر سویی ندارند . .
ᔕᗩᙢᓰ
وقتی خداوند از پشت،دستهایش را روی چشمانم گذاشت،از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم...
ᔕᗩᙢᓰ
شمع تصمیمش را گرفت…. لبخند زد…. سکوت کرد… و برای همیشه خاموش شد…. تا دیگر هیچ پروانه ای این چنین عاشقانه نسوزد
ᔕᗩᙢᓰ
اَزَش پُرسـیـבَم بآل هآت رو چیـــڪآر ڪَـردے؟! گُفــت تــآ وَقتـے ڪِﮧ یـِﮧ فــِرِشتِــﮧ مِثـل تــو هَســت مَـטּ بِـﮧ بآل نیــآزے نـَבارم، سَڪــوےِ پـَـرواز مَـטּ تویـے
ᔕᗩᙢᓰ
یِکـ سآعَتـ کِهـ خُورشید بِتابَد خآطِرِهـ یِ بآرآنـ اَز یآد خوآهَد رَفتـ اینـ اَستـ: قِصِهـ یِ فَرآمُوشیـ آدَمـ هآ
ᔕᗩᙢᓰ
مَن زآنوهآیَم رآ بهٍ آغُوش کشیدهٍ بُودَم وَقتی تُو برآی آغوشٍ دیگری زآنو زَده بُودی ...
ᔕᗩᙢᓰ
الکــــــــــــــی دل میـــــــکندم که بگــــــی وایسا برگــــــــــــرد نمیـــــــــــــدونستــــــــــــم از دســـــــــــتم داریــــــــــــ میشـــــــــی دلســــــــرد......
ᔕᗩᙢᓰ
یادت هست فقط ميگفتي لب تر كن . . . لب كه هيچ چشمانم را تر كردم ولي باز تركم كردي