ᔕᗩᙢᓰ
سیگاری روشن میکنم و به خاموش بودنم فکر میکنم کام عمیق همراه آهی کوتاه بیرون میدهم دودش را کمرنگ میشود مثل خودم نفسم میگیرد از زندگی اجبــــــــــــــــــــــاری... .....................
ᔕᗩᙢᓰ
بــــعضے حـــرفا رو نـــمـــیشهـ گفـت بایـــد خـــورد ولے بـــعضے حـــرفا رو نـ ـه مـــــیـــشهـ گـــفت نـ ـهـ مــــیـــشهـ خـــورد مـــیمونـ ـهـ ســـر دل مــــیــشهـ دلــــــــــــــــــــــــتنگے ... مــــیـــشهـ بـــغـــض مـــیــــشهـ ســـکــوت مـــیــــشهـ همـــــون وقـــــتے کـ ـه خـــودتـــمـ نـمــیـدونــــــی چــهـ مــرگتـــهـ
ᔕᗩᙢᓰ
Oخدایاقربوטּ دستت میشــﮧ بگـﮯ دکمــﮧکنسلش کجاست؟ به اندازه کافـﮯ بدبختـﮯ دانلود کردیم. بســﮧ دیگـﮧ..:ا
بابک...
بیا برای یک بار هم که شده خلاف کنیم...؟! من اندوه تو را می دزدم...! تو تنهایی مرا...!
ᔕᗩᙢᓰ
غمگینم همانندِ . . . زندانی ای که دلش میخواهد در سلول تاریکش فقط چند دقیقه بیشتر به خورشید نگاه کند...!
ᔕᗩᙢᓰ
دِلتَنگ کودَکـﮯ اَمـ!... یآدِش بـہ خِیر... قَهر مـﮯ کرَدیمـ تآ قیآمَت... و لَحظِه اﮮ بَد قیآمَت مـﮯ شُد!
ᔕᗩᙢᓰ
گذشته هايت را ببخش !! زيرا آنان همچون كفش هاي كودكي ات نه تنها برايت كوچكند !! بلكه تو را از گام برداشتن هاي بلند باز ميدارند ...!!!!
بابک...
نگاه تو تلخ اشک های من شور یادت شیرین زندگی "با مزه" ای دارم..!!
بابک...
نمی شود دوستت نداشت ! لجم هم که بگیرد، نهایتش این است که دفترچه خاطراتم پر از فحشهای عاشقانه می شود...
بابک...
دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . . یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..
بابک...
از وحــشی چــشمـانت کـه بـگـذرم آرامـشـی عـجـیـب در توســت آرامـشـی هــمچــون کــودکـی خفته در آغوش مادر...
بابک...
لعنتــــي تمــام عــاشقــانــه هــا را روي هميــن ديــوارِ مجــازي مي نــويســم! از لــج ِ تــو! از لــج ِ خــودم! کــه حــاضــر نبــوديــم يکبــار ، واقــعي بــه هــم بگــوييــم شــان . . . شعار من: خسته ام ..... از جنس قلابیِ آدم ها........ هـــی فلانــــــــــی راهت را بگیــر و برو حوالـــــــــــــــی ما توقف ممنوع است...
بابک...
يادش بخير كودكي چه قهر ها كه نكرديم..چه اشكها كه نريختيم اما لحظه اي دگر صداي خنده هايمان حكايت از فراموشي بود ولي حالا......... فراموشي حكايت ديگريست. چه اشكها كه نمي ريزيم...چه گريه ها كه نمي كينيم.... و لحظه ها و لحظه ها منتظريم حكايت فراموشي اين سالها چقدر عوض شده است!
بابک...
تقصیر برگها نیست. آدمها همینند! نفس میدهی له ات میکنند...!
بابک...
این روزها معنای زندگی .... نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسانهایی است ...که از آخرین تکه نانشان هم نمی گذرند....