khatere
دلـم گرفتــه اسـت یــا دلـگیــرم یـا شایـد هـم دلـم گیـر اسـت نمــی دانــم … اصـلاً هیــچ وقـت فــرق بیــن اینــها را نفهـمیــدم! فقـط مـی دانـم دلم یـک جـوری مـی شـود. جــوری کـه مثــل همیــشـه نیــسـت. دلـم کـه اینـطــور مـی شـود ، غصـه هـای خــودم کـه هـیچ ، غصـه ی همــه ی دنیــا مـی شـود غصـه ی مـن. بعــد دلــم بـدجــور غروب زده میشود ...
khatere
یه هوایت بگو آنقدر به سرم نزند... مـــــــــــن! سرم درد میکند...
khatere
خـدایــــــــــــا ؟ نـترس ! نـه بـه گـنـاه مـی افـتـیـم ... نـه بـه جـهـنـم مـیـرویـم ... مـن و تـــــــــو بـه هم مـَحـرمـــــــیـــــم... دســـتـــمــــو بـــگـــیـــر...
khatere
گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا... ما همه آفتابگردانیم ! اگر آفتابگردان به خاک خیره شود... به تیرگی ، دیگر آفتابگردان نیست! آفتابگردان، کاشف ِ معدن ِ صبح است و با سیاهی نسبتی ندارد...
khatere
گفتی که فقط مرگ می تواند ما را از هم جدا کند! و چه ساده خود را به مردن زدی و مــــــــن هی فاتحه خواندم سر قبری که مرده نداشت...
khatere
میتوانم دنیا را یک دستی فتح کنم، به شرطی که دست دیگرم در دست خــــــــــدا باشد . . .!
khatere
به تـــــو که فکر می کنم بی اختیار به حماقت خود لبخند می زنم!!! سیاه لشکری بودم در عشق تــــــــــو و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …
khatere
پدربزرگ از باختن نمی ترسید پشت میزقمار مرد! مـــــــن که جیب هایم از باختن پراست از قمار می ترسم! و زندگی هی به بازی اصرار می کند...
khatere
مدت هاست هیچ رویایی نمی بینم کسی رگ خواب مرا بگیرد نکند مـ‗__‗ــرده باشد؟
khatere
پیوسته باید بود... عشق تلگرافی برای جنگ ها خوب است ...!!
khatere
باران صبح نم نم می بارد و تـــــــو را به یاد می آورد که نم نم باریدی و ویران کردی خانه کهنه را !
khatere
تنهـــــایی نام دیگر پاییــــــــــز است. هر چه عمیق تـــــــــر ، برگریزان خاطره هــــــایت بیشتـــــــــــر …!
khatere
باران قصیده واری -غمناک - آغاز کرده بود. می خواند و باز می خواند... بغض هزار ساله دردش را انگار می گشود. اندوه زاست زاری خاموش! نا گفتنی است... اینهمه غم؟! نا شنیدنی است!
khatere
ما کاشفان کوچه های بن بستیم. حرف های خسته ای داریم. این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند...