آزاده ایــرانی
کاشکی میفهمیدی
آنکه برای بدست آوردن محبتت
حاضر است
تنش را به تو بسپارد
فاحشه نیست ،
......و آنکه
برای به دنبال خود کشاندنت
تنش را از تو میدزدد
باکره نیست .!!!
آزاده ایــرانی
نمیدانم عظمت این سه نقطه ها را درک میکنی یا نه! مفهوم غریبی دارند. شاید باور نکنی، ولی هر وقت سه نقطه میگذارم، حدیث هزار ساله ای را ناگفته میگذارم؛ و تو شاید فکر کنی این سه نقطه ها نماد عجز است.
واژگانم گاه آنقدر زیاد است که جمله را به پوچی میکشاند، ولی هرجا سه نقطه میگذارم، یعنی نمیخواهم اسیر این پوچ های نامفهوم شوم. واژه در بند قلم است و در پیچ و خم ذهن آلوده می شود، ولی سه نقطه از ذهن و قلم آزاد است. به روح پیوند خورده است!
گاهی هم سه نقطه میگذارم، تا تو را به دنیای خود دعوت کنم، و اگر خواستی به دنیای من بپیوندی، تو هم سه نقطه بگذار
...!
آزاده ایــرانی
خوشبین اظهار میدادر که ما در بهترین دنیای ممکنه به سر می بریم و بدبین بیمناک است که نکند سخن او راست باشد
آزاده ایــرانی
من اناری را میکنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
(سهراب)
آزاده ایــرانی
دیشب ابری ماه ام را بلعید... و من با دهانی باز تنها به بیرحمی آن نگریستم...
آزاده ایــرانی
نـَبخشیدن مهم نبود ! می شد همدیگر را نبخشیم اما همدیگر را به همْ ببخشیم ! خسته بودیم از هم ؟! می شد دوتایی یک گوشه بشینیم و خستگی راه ِ آمده را دَر کنیم چرا این ها را نفهمیدیم ... ؟!
آزاده ایــرانی
پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار.... به اندازه یک نگاه... به اندازه یک لبخند.... تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم
آزاده ایــرانی
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم.... هیچ کس نمی فهمد
-´رضا راد`-
به جان سوره ها افتاده ام ، مشغول تحلیلم / کمی آن سوی سِدرُالمُنتهی، در حال تنزیلم/ میان آیه ها می گردم و هُق می زنم خود را / صدای زخم انسان می دهد آهنگ ترتیلم/ تو را می نوشم و وارونه می رقصم خیابان را/ چه پنهان از تو حالم خوب و "هِع" پاتیل پاتیلم / میان تشت الغوث تو همچون کفر می رقصم/ کریمان نگاه تو نمی گیرند تحویلم/ قرارمان کنار جُلجُتا ، بعد از نماز صبح/ تو با یک شاخه ی زیتون و من با دسته ی بیلم/ دلم را می نویسم پشت جلد خستگی هایم/ که تا یک جبرئیل و وحی دیگر پاک ت
-´رضا راد`-
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟ گفت : چهار اصل 1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم 2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم 3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم 4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
-´رضا راد`-
کنارم هستیو اما، دلم تنگ میشه هر لحظه خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه کنارم هستیو بازم بهونه هام رو میگیرم میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم فقط توو فکر این عشقم، توو فکر بودن باهم محال پیش من باشی برم سرگرم کاری شم میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود آزاری کنارم هستیو انگار همین نزدیکیاست دریا مگه موهاتو وا کردی که موجش مونده اینجا قشنگ رد پای عشق بیا بچرخ زیر برف اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف