سحر
اگر می دونستی چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی ، گرچه خانه شیطان شایسته ویرانی است
سحر
نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ، به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی ، نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ، به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی ، نمی بخشمت به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ، به خاطر نمکی که بر زخمم گذاردی
سحر
از حساب و کتاب بازار عشق
هیچ گاه سر در نیاوردم !
و هنوز نمی دانم چگونه می شود
هربار که تو بی دلیل ترکم می کنی
من بدهکارت می شوم ؟
سحر
بی آشیانه را شوق ماندن نیست سنگ بر زمین نینداز ، من خود پریده ام
حمیده
بیزارم از زمین...خسته ام از قضاوتهایتان...ناراضی از فکرتان...اما فقط دلگیرم از خودم...که به تماشا نگذاشتم آنچه بودم. گلایه ای نیست...از آغاز مطلع بودم، که مسافری بیش نیستم
حمیده
هیچ میدانی چرا جان را نثارت میکنم؟ / تا یقین گردد ترا میخواهم از جان بیشتر
حمیده
هر وقت دلتنگ شدی, مثل آسمان بی بهانه ببار. آنقدر ببار تا دوباره آبی و آفتابی شوی. زندگی تکرار آبی و آفتابی شدن است. رنج ها نمی مانند.
حمیده
فرقى نميكند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران زلال و پاک كه باشى تصویر آسمان در توست .
سحر
هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام، از ته دل دوست داشته باشم
سحر
آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد
سحر
اگر دبیر فارسی بودم، نامت را اولین غزل از صفحه کتابها می نهادم... اگر دبیر جبر بودم، عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش میکردم تا معادله محبت پدید آید... اگر دبیر هندسه بودم، ثابت می کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت
سحر
مبادا گفته باشی دوستت می دارم دلت را می بویم مبادا شعله ای در آن نهان باشد
سحر
همه زندگی فقط ۳روزه : اومدن - بودن - رفتن . من خودم نخواستم بیام ولی خودم می خوام که باشم، اونم فقط به خاطره تو.. وقتی هم که دیگه نباشی، منم میرم
سحر
مهر یه چیزیه مهربونی یه چیز دیگه، عشق یه چیزیه عاشق شدن یه چیز دیگه، قلب و دل یه چیزیه اما توی قلب تو جا شدن یه چیز دیگه
سحر
شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی