!L@
کاش زندگی در برگ درخت جاری بود ، آنگاه تا بهار بود می خندیدیم و بعد به امید پاییز می نشستیم .
!L@
عاشق شدن الکی نیست ، عشق است که عاشقی را به وجود می آورد .
!L@
آره دنیا بنویس از شبای بی ستارم بنویس ، از چشای غم گرفتم بنویس ، از دل شکسته ی من بنویس ، از گریه های عاشقانم بنویس ، روی ابرها بنویس ، روی موج آبی هر دل تنها بنویس ، بنویس عاشق بود تنها بود !
!L@
نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست ، بشنو از دل ، دل حریم کبریاست ، نی بسوزد خاک و خاکستر شود ، دل بسوزد خانه ی دلبر شود .
!L@
آغاز سفر عشق این است : کنار گذاشتن من و هیچ شدن ، از این هیچ شدن است که همه چیز زاده می شود .
!L@
امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم ، خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم ، بدرقه لازم ندارم خودم میرم عزیزترین ، نذار بمونه زیر پا قلبمو بردار از زمین ، دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود ، غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود .
!L@
سکوت سرد فاصله ها تنم را می لرزاند ، به یاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم
!L@
شاید تکراری باشد ولی گاهی بعضی چیزها ارزش هزاران بار تکرار را دارند ، تکرار می کنم ، تکرار می کنم : دوستت دارم !
!L@
نگاه کن ! همیشه بین زمین تا ماه فاصله ایست که به نگاه کردنش می ارزد .
!L@
خدا تنها معشوقی است که عاشقی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد .
!L@
سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی .
!L@
خوشبختی به کسانی روی می آورد که برای خوشبخت کردن دیگران می کوشند .
!L@
قرار بی قراری شد قرارم ، من احساس تو را در انتظارم ، ببین از دوریت بی روزگارم ، زمستانم که در سوگ بهارم ، من آن ابرم که خشکم ، نا ندارم ، که در اندوه دوری ها ببارم ، ستاره ، آسمان ، روز می شمارم ، عزیزم ، عاشقم ، مجنون و زارم ، بیا نوری بده بر تاری شبهای تارم ، که بی تو لعنتیست بر هرچه دارم ، نمی دانم که در دوری به قلبت ماندگارم ، ولی اما تو را تا حد جانم دوست دارم .
!L@
برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ، برو باشد ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است بدان من گریه می کردم که از دنیا دلم تنگ است ، من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ، ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن ، نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن .
!L@
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده می کرد ، من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا ، آنگاه نمی دانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت ؟