❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شَبــــْ ..؛ خُـدا آهِسـته د َر گُوشــَــــم گُفتْ : دیگــه بَســــــــــــــــ ــــــــــــــــــهْ . . . ! بارانَـــــــ ـــــمْ از اَشکهایَت خِجاَلت می کـِـشــَــد ...!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خـسـتـه ام، کـمـی هـم بـیـشـتـر… فـراتـر از تـصـورت… سـخـت اسـت بـرایـم تـوصـیـفـش… تـا بـه حـال نـمـیـدانـم، دیـده ای درمـانـدگـی و بـی قـراری هـای من را یـا نـه…؟ بـغـض فـرو خـورده در گـلـویـم بـهـانـه گـیـری هـای دل بـی قـرارم و یـا…غـم نـهـفـتـه در نـگـاهـم،… کـه بـه خـدا قـسـم، هـیـچ یـک از ایـن هـا، دیـدن نـدارد… باهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايي كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايي را هم اجابت كند، همينطور. همانجا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخي به آن داده نميشود و زشتي سوداگري را به اين مبادله راهي نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايي شروع ميشود كه ديگر هيچ انتظاري براي گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت».
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايي كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايي را هم اجابت كند، همينطور. همانجا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخي به آن داده نميشود و زشتي سوداگري را به اين مبادله راهي نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايي شروع ميشود كه ديگر هيچ انتظاري براي گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت».
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛ مهم نيست که چه اندازه مي بخشيم بلکه مهم اينه که در بخشايش ما چه مقدار عشق وجود داره.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد…..روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواندراحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند. بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،
*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜ...
"تـــو" ... سکـــوتـــــــ مــــی کنـــــی فــــریـــاد زمــــانــــم را نمــــی شنــــوی!!! یکـــــ روز ... "مـــن"... سکــــوت خــــواهـــــم کـــــرد. "تــــو" ... آن روز بــــرای اولیـــــن بــــار مفهـــــوم "دیــــــر شــــدن" را خــــواهــــی فهمیـــــد
*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜ...
کسوف که نیست !!! راستش را بخواهید ؛ " خورشید " شب را به روی بازوی به خواب رفته ی من ، در خواب رفته است ! دلم نمی آید ؛ اما ، تکان که بخورم ، هوا " روشن " خواهد شد