*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜ...
به سلامـــتــی اونــایــی کـــه اول فــکـــــر کــردیــــم 1 رنــگـــن ولـــی بعـــــد فهمـیدیــــم مـــداد رنــگــی 36 رنگـــن
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رسم عاشقی این نیست که بگویی مرا دوست داری و بعد از مدتی مرا تنها بگذاری. رسم عاشقی این نیست که مرا به اوج قله احساسات ببری و بعد مرا از همان جا رها کنی. این رسمش نیست که پا به پای من بیایی و روزی رفیق نیمه راه شوی. این رسمش نیست که قلبم را بگیری و آن را بازیچه خودت کنی. این رسمش نیست که مرا در آغوش بگیری و هوس را به جای عشق برایم معنا کنی. یکرنگ باش ای تو که ادعا میکنی عاشقترینی ، مغرور نباش ای تو که ادعا میکنی مرا دوست داری ، تو که میگفتی تنها مال منی ، پس چرا برای همه چشمک میزنی. تو که میگفتی تنها در قلب منی ، پس چرا در قلب همه پرسه میزنی؟ وفادار باش ، ای تو که در آغاز آشنایی وفاداری در حرفهایت بود ، صادق باش ای تو که با دروغ مرا در دام خودت انداختی . یکدل باش با دلی که تنها به عشق تو مانده و خطی سرخ بر روی همه کشیده. تو که میگویی مرا دوست داری چرا اشکهایم را پاک نمیکنی ، چرا دلتنگم نمیشوی و مرا صدا نمیکنی؟ به خدا این رسم عاشقی نیست.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قیافـه ام تابلـو شـده بــود ! گفتـن : چی میـکـشی ؟ گفتـم : "زجــر" گفتـن : نـه یعـنی چی مـصـرفـــ میـکنی ؟ گفتـم : فقط "زنـدگی" . . . . !!! ,
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مدت هاست دلم احساس سنگینی می کند... مدت هاست یاد گرفته ام گریه نکنم ... مدت هاست دلم نتوانسته خودش رو سبک کنه ... مدت هاست دیگر در عمق قلبم کسی لانه ندارد ... مدت هاست تمام باورم این است که هرچه بود تمام شد، چه خوب چه بد نسیمی بود که وزید و رفت ... مدت هاست دل تنگ بارانم ... مدت هاست عاشقی را از یاد برده ام ... مدت هاست یاد گرفته ام بگویم، بنویسم خوبم تا بقیه بشنوند و بخوانند و باور کنند که خوبم ... نمی دانم که مدت هاست چرا این گونه شده ام ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو می آموزی که بابا نان داد، من آموختم که چندی پیش بابا جان داد، تو می آموزی که آن مرد در باران آمد، من همان کودکی هستم که زیر باران ، پشت چراغِ قرمز ها مرد شد، تو آ را با کلاهی می آموزی که زندگی سالهاست بر سرم گذاشت...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در حال قدم زدن در گوشه ای از پیاده رو بودم... از دور مردی را دیدم که کیسه هایی سنگین در دست دارد و هر از چندی کیسه ها را زمین می گذارد و نفسی تازه میکند... به او نزدیک شدم و آرام گفتم : مسیر من با شما یکی است...میتوانم کمکتان کنم ؟! مرد با اضطرابی عجیـــــــب گفت : نه...نمیخوام ! مرسی ! از کنارش آرام گذشتم و همچنان که قدم میزدم در فکر فرو رفتم... دلیل اظطراب مرد چه چیزی می توانست باشد ؟! نتیچه ی تفکر : آنقدر تمرکز بر بدی کرده ایم که هیچ درکی از خوبی برایمان نمانده...
*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜ...
به سلامتی اونی که دست هر افتاده ای رو گرفت تا بلند شه اما وقتی خودش افتاد زیر پا لهش کردن...