ژوان
وقتی که شب آرامش را به ارواح_ عاصیان هدیه می کند. آنگاه من با ظلمت همخوابه می شوم...
ژوان
تو کجایی؟، تو کجا؟... از نگاهِ نگرانِ باران، تا دلِ ریشه ی خشکیده ی باغ، همه تن، دردم ، دردم!... پِیِ سبزینه ی دامانِ تو، می گردم... هر شب ، هر روز، هنوز!!!...
ژوان
من، غبارِ پایِ بی خبران را، باید!... - که چنین خواب و خراب، از کنارِ من و تو، می گذرند،... - از مزارِ تو بروبم: - با اشک، و هوای نفسِ خسته، نگاهِ جانسوز!،- تا که شاید!، برِسانی، به خدایی، که تو نزدیکتری!، آهِ رنجوریِّ من، ناله ی دوریِّ من را، یک روز!...
ژوان
هوای دلم گرفتست! غباریست بر تنگی ریه هایم! شُشم از نفس تهیست! خونم سردتر از سردی برف! چشمانم باریده و خسته! پلکانم بی قرار فرو نشستن! پاهایم عاجز؛ دستانم بی وزن! تن من بر لبه ی پرتگاه یک خاموشیست!
ژوان
و خیال کن همه چیز بین ما تمام شده و یقین پیدا کن که هیچ ردی نه از تو در من و نه از من در تو به جای مانده اما اینجا ، در دنیای من تو هر روز عصر به خانه می آیی و من برایت یک فنجان چای می آورم و با تو ساعت ها به دردِ دل می نشینم حال تو بی من زندگیت را کن با هر که و هر کجا که می خواهی! من اینجا با تو نفس می کشم! خودت را از من گرفته ای اما خاطرت را هرگز بتوانی!
ژوان
همشاخه ها به سوگ رها کرده ... رفته اند آن یاکریم ِ جُفت - مُرده را... شاید تنهایی برایش بهترست شاید به سوگش زین سان با اوهمدلی کرده اند شاید هم با این روش از مرگ و بد شگونی پَرهیخته اند، بگریخته. از چند و چون تنها خداست، که می داند...
ژوان
برای خودم آمدم اما برای تو می روم...
ژوان
کوچه تنها می شود.. و من تنها تر... در لا به لای آهن و دود از یاد می رویم و به یادم می آید معبود هزار ساله ام یادم نمی آید ابتدای عبودیتش را و انتهای بندگی ام را و انتهای عزتش را کاش آنقدر بزرگ شوم که خیابان سجده گاهم شود ..
ژوان
خوش به حالت...!!! . سالهاست رفته ای...!!! . دل...!!! . به زندگی دیگری...!!! دل داده ای...!!! . ولی من...!!! . هنوز در همان...!!! . نگاه اولت...!!! . جا مانده ام...!!!
ژوان
کاش بودی و میشد شـ ِـ کـ ـ ـســ ــتـ ــ این سکوتِ سنگین را ...
امیررضا عطری
اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد ... اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش