ژوان
یک نفر هست .. که از پنجرهها نرم و آهسته مرا میخواند .. گرمی لهجه بارانی او .. تا ابد توی دلم میماند...
ژوان
میخواهمتــــــــــــــــــــ… ولــــی… دوری… خیلی خیلی دور نه دستم به دستانـــــــت میرسد نه چشمانم به نگاهتــــــــــــــــــ ...
ژوان
باغبان خواب بود .. که تیشه افتاد به جان ریشه ...
ژوان
به سلامتی اونی که بهش ظلم کردن حقشو خوردن ناراحتش کردن بهش بی مهری کردن عشقشو ازش گرفتن زندگیو ازش گرفتن و در کل نابودش کردن فقط و فقط دید و سکوت کرد و لبخند زد که کسی دردشو ندونه.....!
ژوان
آن روز خاطراتم کودک بود .. راهی دراز تا منزل ورق ورق با تو بودم .. چقدر بزرگ بودی .. چقدر پروانه های سپید گرد شمع در ضیافتی بپا داشتند دیرینه جشن خویش را .. عشق در کنارمان صاف و زلال .. صورت تو را به من نمایان میکرد .. دفترم را ورق میزدم .. حجم بودنت در هر کجای صفحه ی دلم آینه ای بودن با تو را می آغازد .. نیستم در کنار تو .. اگر چه همه جا ...
ژوان
ما در ظلمت ایم بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت، ما تنهاییم چرا که هرگز کسی مارا به جانب خود نخواند، ما خاموش ایم زیرا که دیگر هیج گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد، و گردن افراخته بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم ، بی آن که بی اعتمادی را دوست داشته باشیم." _(شاملو)
ژوان
نه پای رفتنم هست نه شوق ماندن دارم .. امروزش بدتر از دیروز .. فردابش بدتر از امروز .. همه آرزوهایم زنده به گور .. چون خودم .. ببار ای باران .. با اشکهایم هم آواز شو .. هوای دلم گرفته و ابریست .. حرف زیادی برای گفتنم هست اما....... چه ساکتم و خاموش ...
ژوان
زن که باشی تمامت درد می کند .. از حسی که پنهان است .. فقط برای اینکه غم هایت را تنهایی قورت دهی ...
ژوان
تمام زیبای ات را خرج کن .. کلاهی بخر بگذار بر سرهایی که مغزهایشان را فروخته اند .. چشمهایی خریده اند !
ژوان
زن که باشی .. روزی میانِ لقمه صبحانۀ مردی خورده می شوی .. افسوس از این همه احساس که طعم پنیر، بربادَش می دهد !
ژوان
دستمالی از خودش برای خودش خریدم .. تمام سیاهی های روزگارش بر صورت ِمعصومش نشسته بود .. پاکش کردم .... بی صدا خندیدیم .. بی صدا .. در تنهائیم گریستم ...
ژوان
و .. خاکسترم برباد شد از بغض کهنه ..کی میرسد روزی که بازآیم به سویت ؟ ..
ژوان
موسیقی_ تو رازیست ، که با نواختنش ، موهای_ عاصی_ اندام_ من رکوع میکنند! ولحظه ای بی باور را به انتظار می نشینند، لحظه ی آ میختن با طراوت_ ظلمت را.. وترسی شگرف در سراسر_ هستیم بال بال می زند...