ژوان
در متن اینه و آب در رقص برگها پاییز داغیست بزرگ و عریانی هر درخت خنجری فرورفته در پشت زمین و حیات .
ژوان
من درد مشترکم .. مرا فریاد کن .. درخت با جنگل سخن می گوید .. علف با صحرا .. ستاره با کهکشان .. و من با تو سخن می گویم ...
ژوان
من ریشه های تو را دریافته ام .. با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام .. و دستهایت با دستان من آشناست .....
ژوان
در خلوتِ روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را .. زیرا که مردگان این سال عاشق ترینِ زندگان بوده اند ...
ژوان
غم دانه دانه می افتد روی صورتم شور است طمع نبودنت ...!!!
ژوان
روزگار بر خلاف آرزوهایم... سال ها تکراری تر از همیشه .. و لحظه هایی که که می گذرد .. اما به سختی .. بهار پائیز گونه ام مبارک ....
ژوان
سیاهی زیر چشمانم را دوست دارم جای پای رفتن توست ...!!!
ژوان
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
ژوان
بگــــــــــذار تـــــــــا میتــــــــــوانـــــــــم بـــــــــازی کنــــــــــم.... که فــــــــــــردا....... که فـــــــــــردا بـــــــــا مـــــــــن بـــــــــازی خـــــــــواهـــــــــند کــــــــرد..... بگــــــــــذار تــــــــــا میتــــــــــوانــــــــــم بــــــــــچه بمانـــــــــــم......
ژوان
هـرچـه طـولانـي تـر.... بـهـتـر.... مـسـيـر راه را مـيـگـويـم.... وقـتـي کـه تـو بـاشـي در کـنـارم....
ژوان
خودمان را پیدا کنیم نـیـمـه ی گـمـشـده مــان پـیـشـکــش . . . !
ژوان
به آرامی در من رشد میکند آن دیگری که درهیچ شبیه من است و نیز همه چیز را در خود دارد که از من باید با خود داشته باشد آنگاه پردهایی بالا میرود که مرا از زمان من که فرا میرسد جدا میسازد تالار خود را مکرر باز میکند بازتاب گوشت و خون لحظهایی همه چیز ساکت است در انتظار تماشاخانهی جهان که نخستین واژه را زندگی بخشد.
ژوان
این نامهی آخرین من است… و از اینپس نامهای در کار نخواهد بود این… واپسین ابر خاکستریست که بر تو میبارد و بعد از آن باران را نمیشناسی .. این آخرین جام شراب است در سبوی من و بعد از آن دیگر نشئهای نیست و شرابی نه .. این آخرین نامهی دیوانگیست و پایانِ کودکانهها .. و بعد از من دیگر صفای کودکی و سرخوشی جنون را نمیشناسی ...
ژوان
فرياد بزن؛من صدايت را تکثير خواهم کرد .. هرچند که آواز بلند تورا؛ ديوارهای قطور نادانی؛ سدی شوند محکم تر از پرده های گوش آدم ها!!!
ژوان
ما فکـر میکنیـم بدتـرین درد ؛ از دسـت دادن ِ کسـیه که دوستـش داریم ! امـا .... حقیقـت این که : از دست دادن ِ خــودمـون ، و از یــاد بردن ِ اینکه کـی هستیـم ! و چقدر ارزش داریم .... گـاهی وقتــها خیلــی دردنــاک تـره ... !!!