❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
پرسیدند بهشت را خواهی یا دوست ؟ گفتم : جهنم است بهشت بی دوست !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در زندگی اختیار بادها دست ما نیست ، ولی اختیار بادبانها دست ماست .
سید کمال
تـلـــخ اســــت ! بـــاور نبــودن آنهــا کــه ... مــی توانســتــنــد باشــنـد و رفتند ! و تـلــخ تـــر اســـت امــروز... بـــاور آنهــا کـــه ادعــای مــانـــدن دارنــد ...
سید کمال
مادربزرگ گم كرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من در حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم...
سید کمال
دود مي كنم تنهاييم را ميان خيال هاي به باور نرسيده! هنوز فراموشي در دنياي من رسم نيست ولي مي گذرد ؛ مي گذرد تنهاي ام كنار تمام روياهايي كه كـال مانـد!
سید کمال
این روزهـــــا دچار ســـــر گیجه ام! تـــــلخ تر از تلخـــــــــ ! زود می رنجمـــــــ ! انگار گمشده ام حتی گاهی می تــــــــر سم!!! چـــه اعترافـــ بدی ! شایـــــد لـــحظه کوچ به منــ نزدیکـــ شده! دلم هوای سردی غربتــــ دارد...
سید کمال
خسته امــــ ــ ـ تکیه زده ام بر دیواری از سکوت ؛ گاه گاهی هق هق تنهایی هایم سکوتم را میخراشد و نقشی از یادگاری میزند یادگاری هایی که کسی سواد خواندنش را ندارد هیچ کس جز خدا!
سید کمال
فروغ گفتی پرواز را به خاطر بسپار گفتم خواهم سپرد سهراب خواستی آب را گل نکنم قسم خوردم هرگز چنین نکنم ... ... و حمید تو نوشتی که باز گردم و من بازگشتم اما… در بازگشت خود هیچ نیافتم جز مرگ پرنده آب گل آلود و درهای بسته…
سید کمال
از آدمهایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت میدهند... دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند و نوری که تاریکی میدهد... از کلماتی که چون شیرینی افسانه هاست... دلم میگیرد از سردی چندش آوردستی که دستت را میفشارد و نگاهی که با توست اما هیچگاه تورا نمی بیند... از دوستی که هدیه برایت دو بال برای پرواز میاورد اما بعد... پرواز را با منفورترین کلمه دنیا معنی میکند... دلم میگیرد از چشم امید داشتنم به اینهمه هیچ.... گاهی حتی از خودم هم دلم میگیرد ......!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر رو به خورشید بایستی سایه را نخواهی دید!
kamran
ما از آن سوته دلانيم که زکس کينه نداريم.......يک شهر پر از دشمن و يک يار نداريم