سید کمال
چــرا مــی گوینــد ... هـا ... علامــت جمــع اســت ؟ در حالــی کــه وقتـــی آن را بــا ، تــن ... + ... هــا جمــع مــی کنــی ... خــودت مــی مانــی و خــودت !!!
سید کمال
باز امروز سیگار و تنهاییم جفت شده اند پک میزنم بر سیگارم دلم دود میشود...!!!
سید کمال
منظور از «هیچکی» در عبارات «هیچکی دوسم نداره» «هیچکی به من زنگ نمی زنه» «به هیچ جای هیچکی نیستم» ... فقط یه نفره
سید کمال
برو... از اينجا برو فقط ... يک بار برگرد و نگاهم کن کوتاه! اگر تونستی باز هم برو...
سید کمال
وقتی میـــروی حواست باشـد "حتماً خدانگهــــــدار بگویی!" تا خدا حواسش را بیشتر به من بدهد... آخر میدانی..خــــــــــــدا به هوای تو مرا رها کرده است ..
سید کمال
کل دنیا را هم کـﮧ داشته باشـی باز هم دلت میخواهد بعضــی وقتها فقط بعضــی وقتها برای یـک لحظـﮧ هم که شده همه ی دنیای یک نفر باشــی
سید کمال
این ها همه اسمش زنـــــــــــدگی است دلتنگی ها دلخوشی ها ثانیه ها دقیقه ها حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد !
سید کمال
دل اسـت! شــعـور اگـر داشـت، نـمـی گـرفت...
سید کمال
باوفا! مهر تو اندر جان ماست / زندگی بی دوستی زندان ماست کم بزن آتش دل بی تاب را / یاد خوبت روز و شب مهمان ماست
سید کمال
بي تـو كنارِ اين خاطـره ها نِشَستـَن دل مي خـواهـَد ؛ بـاور كـُن . . .
سید کمال
كمــــي د يــــر آمديـــ همينــــــ پيشــــ پـــايــ تــو عــــــاشـــق شـــــدمــــ!!
سید کمال
دیوانه نمی گوید دوست ات دارم دیوانه می رود تمام دوست داشتن را به هرجان کندنی جمع می کند از هر دری می زند زیر بغل ...می ریزد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوست اش دارد ولى من با اينكه ديوانه ات هستم باز هم مي خواهم بدانى كه دوستت دارم
سید کمال
امشب دلم گرفته است می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم از ابرهای تیره ای که با نسیم خیانت به آسمان دلم آوردی می خواهم گریه کنم اما نمی توانم ... می خواهم تو را به یاد بیاورم ... و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم اما افسوس ... گذشت دقایق چهره ات را از یاد من برده اند ! ... می خواهم اولین ساعتی که نگاهم کردی رو به یاد بیاورم ... اما افسوس ... آخرین نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد ! ... می خواهم اولین دقایق با تو بودن را به یاد بیاورم ... اما افسوس ... می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم اما نه! دلم نمی آید ....
سید کمال
گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم ...گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم اما دلــــــــــی را دفن نکنم ...! ......گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ...! خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم با چشمهـــــــــای کور ، اما خوابی را پرپر نکنم ..! کلاغی باشم که قار قار کنم پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم!!!!'
سید کمال
دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت : ” او یقینا پی معشوق خودش می اید “ پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود : ” مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد “ عشق قربانی مظلوم ” غرور ” است هنوز . .