❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلتنگ بودم و خسته .. آمدم تا ماه نگاهت را از پشت پنجره بچینم... اما پاییز حرفهایت به هوای شعرم خورد ! و رعد یادت در واژه هایم پیچید، تمام خاطرات کز کرده از تو خیس شدند...!! چه بگویم وقتی دیوانه وار سمت گل هایی از تو آب میدهم، در حرکتم وآخرش نمیدام.. به کدام نا کجا آباد می رسم؟ تازه لهجه شعرم بهاری شده بود که تو آمدی... ونگذاشتی لا به لای برگها شکوفه کنم، حالا از بهار نشانی نیست!!! تنها یک برگ: که مرا میبرد تا رویایی که تابه حال ندیده ام، و اینکه به او که هیچوقت فکرش را هم نمی کردم، چقدر فکر کردم ، و هنوزم دلتنگم.!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هر روز هر شب به امید اینکه شاید از طرف او ندایی به من برسد لحظات را سپری می کردم نمی توانستم به خود جرات دهم تا ازش بپرسم آیا مرا دوست دارد یانه می ترسیدم به من بگوید نه ترس همه وجودم را در بر گرفته بود و فکر اینکه جمله نه را بشنوم همیشه آزارم می داد که چه زیباست ... او خود می داند که من چگونه نگاهش می کنم .. می داند که او را چگونه پرستش می کنم .... می داند که اگر بخواهد به او خواهم رسید .... می داند اگر بگوید بمیر برایش می میمیرم ........ ولی هم من می دانم و هم او که شاید به هم نرسیم .......... و این شاید به کلمه دیگر تبدیل شده و این کلمه این جمله را تشکیل داده .. «نه من و نه او هیچ وقت به هم نمی رسیم».....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒعــطــ ــــر مــوهـــات نـ ـفـــس مــیـــده بـــه ایــ ــن قـــامـــت تــکیــده Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ღღگـــرفـ ـــتـــارم کـ ـردی گـــلـــم بـ ــا تـــو بـــارونـــی مـ ــیـــشـــه دلـــم ღღ
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چــقـــدر شـــبـــیـــه ☂ بــارونـــــــــی ☂ بـــانـ ـو خـ ـودت نمـــیـــدونــ ـــــی Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ چــ ـــشــــمــــای تــــو بــ ـــــی انـــ ــ ـدازه از تـــ ـو یــ ــ ـه زیــــبـــــا مـ ـیـــســـازه Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
kamran
لباس هایم که تنگ می شد می بخشیدم به این و آن ولی دل تنگم را ، حالا چه کسی می خواهد !؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باز داره بارون میاد!! سلام ........... اینجا هوا ابریه!.........یعنی دلی گرفته.........شاید غم دوریه!! آخه مسافر من ..........از روزی که تو رفتی........شوق ترانه ها رفت !! هق هق گریه موند و شبانه های بی تو ! از روزی که تو رفتی شوقی به زندگی نیست .......... همش شده یه جمله ............یه جمله بارونی .........که ای کاش نمی رفتی! اشک گل سرختو طاقت داری ببینی؟ طاقت داری بشنوی صدای التماسو؟ با اونهمه عطوفت! ای خود آیه عشق!!چی شد تنهام گذاشتی؟ شدم اسیر لحظه!! یعنی که تنها موندم .............. نشستم و نوشتم تموم لحظه هامو ...........که یه روزی بفهمی بی تو چه ها کشیدم ! دستام اگه خالیه به ناز چشمات قسم ؛گل سرخی نمونده!........ تموم شهرو گشتم گل سرخی ندیدم لایق دستای گرمت........ بی تو جوری شکستم که هر کسی که رد شد .........انگار دیوونه میدید!! آخه فدای چشمات؛ چی خواستی که نداشتم ؟ کاش یه روزی بیدار شم ؛زندگی رو ببینم .........زندگی برای من یعنی حضور چشمات! کاش که یه روز برگردی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برادرام ،خواهرام ، خسته ام !از این روزگار،از این آدما!از این شکستی که هر روز هزار بار برای خودم مرورش میکنم!از میراث چیزی که گفتن مقدسه!از نقاب روی چهره ی آدما! از دوست های نامرد و نامرد های دوست!از کسایی که حرف هامو فراموش کردن ،از تب و تابی که دیگه توی خودم حسش نمیکنم!از اینکه دیگه هم صحبت جوونی ندارم و با آدم بزرگا درد و دل میکنم! ا
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی بی خبری برای آدم بهتره ، میدونین من فکر میکنم ماها خودمونو گم کردیم!فراموش کردیم برای چی روی زمین اومدیم!خیلی زندگی رو جدی گرفتیم!
kamran
گهگاهی سفری کن به حوالی دلت
شاید از جانب ما خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رهگذر به مرداب رسید
خطاب به او پرسید :
راز مرگ دلخراش تو چیست ؟
مرداب :
راز مرگ من هرگز فاش نشد
اما اکنون که تو می خواهی
پس،
پایین تر آی