❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عمریست با خیال تو سر می کنم لحظه ها گذشت و من صبر کردم خمیده شد تنم از دوریت اما زخم زدم به نومیدی و از نداشتنت دیده تر کردم مو سپید شد در آسیاب زمان من خویشتن را برای تو فراموش کردم لحظه لحظه انتظار داشتنت من باز هم میان بودن و خیال لحظه ها را غرق کردم صبحی شد و نیامدی چون صبح های دیروزی امروز به نیت آمدنت کفن به تن کردم پیغام دیشبت در عالم خواب اما نه دیگر نمی شد اینبار نیامدنت را باور کردم عمرم سپری شد برای تو خیالی نیست افتخار می کنم که لحظه های رفته را با عشق سپری کردم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فقط بیـــا ........... بودنتـــ را می خواهم ... "
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچـــ كســ ویرانی ام را حســـ نكرد روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟ کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . . مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! ! نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از تـ ُ چـهـ پنهــانـ گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ کـ شـروع مۓ کنم بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن بـ بوۓ تنتــ ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من نمی دانم از این دست تو باز به کجا رانده شوم؟ یا به درگاه کدامین غم و درد باز من خوانده شوم؟ تو مگو از دل ما بی خبری... دل ما خون و تو در حلقه دوست چه صفایی ببری... تو در آغوش کدامین مردی که نداند غم ما ؟ غم این درد سیاه غم تنهایی مَرد؟ تو بگو دست کدامین نامرد شانه لطف تو را لمس نمود ؟ بوسه مست کدامین بی درد رویِ سرخینِ لبانِ تو نشست ؟ قلبم از ذلت آن بوسه شکست ... چه عجب با همه زجر تو به من وصله عشق من و تو نگسست روزگاری است مرا قصه تو خواب و نانم بربود در تهی کاسه فکر پَکَرم جز غم عشق لطیف تو نبود تو نبودی که بدانی دل ما زین همه سال سیاه چه کشید از غم تو و چه یک عمر که وسواس وصال هر چه احساس مرا بود رُبود چون که جز عشق تو در سینه نبود گویی هر کس که مرا می بیند بر سر و صورت من سنگ زند! بی سبب ولوله جنگ زند با که گویم تو بگو از دردم؟ روزگاری است که غمگینم و زار همچو موشی که گریزان از مار تو بگو پای کدامین نامرد سوی کاشانه ی قلبِ تو دوید؟ خود بگو قلبِ کدامین بی درد بهر بوسیدن چشم تو تپید ؟ تو بگو پنجه دست چه كسی سینه ی پاك تو را سخت فشرد ؟ ای عجب از دل تنهایی ما ! چه بد است این همه دل