❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تو نه باروني ، نه شن باد تو نه مرهمي ، نه فرياد تو نه خسته اي ، نه همپا تو نه از غيري ، نه از ما تو نه بيرون ، نه دروني تو نه ارزون ، نه گروني تو نه خاکي پوشش گنج نه يه مُهره روي شطرنج تو فقط هستي که باشي تو نه مرگي نه تلاشي نمي تونم ... نمي تونم تو رو همصدا بدونم ! تو يه روز سبزي ، يه روز زرد يه روز همدردي ، يه روز درد اگه اشتباه مي خونم بگو ، راست بگو ، بدونم تو کدوم رنگي ؟! کدوم بو ؟! اگه سکه اي کدوم رو ؟! که نه ظلمت ، نه فروغي نه رکودي ، نه بلوغي نکنه حرفاي خامم خاطر عزيزو آزرد نکنه اسم حقيرم توي کتاباي تو خط خورد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:
«چه سیبهای قشنگی!
حیات نشئه تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
_قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب میکند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگیها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
_ و نوشداروی اندوه؟
_ صدای خالص اکسیر میدهد این نوش
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند
انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت
امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند
ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان
حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
گل قاصد،کی فرستاده تورو؟ کی به تو گفته زمن یادکنی؟ کی به توگفته منوشادکنی؟ اون که ازچشم سیاهش دل من غم می گیره؟ مگه تنها شده باز؟ مگه رسواشده باز؟ مگه پروانه میخواد؟ دل دیوونه میخواد؟ چه میدونم گل قاصدچی میگه، دیگه دل ازهمه سرده به خدا میدونم برنمیگرده به خدا ای نسیم سحری ای سبک رقص پیام آورصبح زیرگوشم چی میگی؟ کی فرستاده تورو؟ کی بتو گفته که ازسر ببری خواب مرا؟ کی به تو گفته که ازدل ببری تاب مرا؟ چی بگم باتونسیم سحری؟ دیگه دل از همه سرده به خدا میدونم بر نمیگرده به خدا
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
بامش که نـه... .............. اما برفـش از همه بیشتر است.. مردِ کارتُن خواب ِ کنار ِ خیابان ..
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
حرفهاي ساده من چقدر در ذهن ها پیچیده می شود...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
يعني متنفرم از اين آدمايي كه الكي ادعاشون ميشه..........بميرن بهتره
امیر رباب پور درخشان
دلم میگیرد از آدمهایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت میدهند دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند و نوری که تاریکی میدهد از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند دلم میگیرد از سردی چندش آور دستی که دستت را میفشارد و نگاهی که به نگاه توست و هیچ وقت تو ر ا نمی بیند از دوستی که برایت دو بال برای پریدن هدیه می آورد و پرواز را با منفور ترین کلمات معنی میکند گاهی حتی دلم از خودم هم میگیرد ( شریعتی)...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
امدنت را یادم نیست. بیصدا امدی بی انکه من بدانم بی اجازه ماندی بی انکه من بخواهم اما اکنون ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکند مهمان نا خوانده ی قلبم بمان که ماندنت را سخت دوست دارم بمان برای باور من که لحظه لحظه ی زندگی خویش را با تو پیوند زده ام...
امیر رباب پور درخشان
ه چشمان یک زن بنگر!
تا شجاعت را بیاموزی
وقتی نفس های کودکش را
میشمارد و گرسنگی را فراموش میکند
و با یک لبخند شاد کودکش
دنیای غم هایش را به اسانی به شادی میفروشد و
جان میدهد برای انکه با شیره جانش او را پروریدست ....
امیر رباب پور درخشان
شنیده بودم روزی پدری پسربچه سربه هوایش را صدا کرد و دیوار کوچکی را به او نشان داد و گفت از این پس هر خطایی که کردی یک عدد میخ به این دیوار می کوبی تا یادت باشد چندبار خطا کرده ای ... از فردای آن روز هر بار پسرک خطایی مرتکب شد پدر میخی به دستش داد تا به دیوار بکوبد ، یک روز صبح پسرک چشمش به دیوار پر از میخ افتاد و در کمال ناباوری دید ظرف چند روز تمام دیوار پر از میخ های خطاهای او شده . شرمنده شد و از پدرش پرسید حالا که دیوار پر از میخ شده چه کاری از دستش برمی آید ؟ پدر کمی مهربان تر شد و پاسخ داد از فردا هر کار خوبی که انجام بدهی می توانی یکی از میخ ها را از جا بکنی . پسرک از فردای آن روز برای جبران خطاها شروع کرد به کارهای خوب تا آنجا که تمام میخ ها از دیوار بیرون کشیده شد . وقتی که پسرک با خوشحالی دیوار خالی از میخ را به پدر نشان داد پدر لبخندی زد و گفت ( آفرین تمام میخ ها را بیرون کشیدی اما نگاه کن پسرم جای تمام میخ ها سوراخ مانده ... ) ما انسانها هربار که بی پروا میخی به روابط خود می کوبیم و به خیالمان که با گذشت زمان و یا جبران آن لحظه ، دردش را فرو خواهیم نشاند غافلیم که شاید ببخش
امیر رباب پور درخشان
عشق مثل آب میمونه.....که میتونی توی دستت قایمش کنی..آخرش یه روز دستت رو باز میکنی میبینی نیست... قطره قطره چکیده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است