سید کمال
در خود می نگرم تا ببینم که خطا کجاست ... بعد از کمی تامل و قدری سکوت پی میبرم : آنجا که خالی از خداست ، خطاست . . . به یاد می آورم، آنجا که از یاد او غافل شده ایم، به بیراهه رفته ایم ...
سید کمال
خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هر کجا که رفتم سرشکسته بازگشتم تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم اما... تو مرا چه دیدی که همچنان بخشنده و توبه پذیر و مشتاق بنده ات ماندی؟؟؟
سید کمال
واقعن به این جمله معتقدم : بهتراست منفورباشی به خاطر چیزی که هستی ، بجای اینکه محبوب باشی به خاطرچیزی که نیستی . . .
سید کمال
سهم انسان از هستی به وسعت قلب مهربان اوست بدون شک تمام هستی سهم توست
سید کمال
آنکه ثروت خود را از دست داد ، زیاد نباخته است ولی آنکه دوست خود را از دست داد پاک باخته است ...
سید کمال
بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکردهای بیشتر افسوس میخوری تا بابت کارهایی که کردهای. بنابراین روحیه تسلیمپذیری را کنار بگذار. از حاشیه امنیت بیرون بیا. جستجو کن. بگرد. آرزو کن. کشف کن .
سید کمال
مهمترین امتحانات زندگی رو باید زمانی بگذرونیم که امتحانات درس و" مشقی " مون رو به پایان رسوندیم ... امتحان های کوچیک مقدمه ی امتحانات بسیار بزرگتر تو زندگیمون هستن ... تا وقتی که به زمان صفر برسیم باید آماده گذروندن هر امتحانی باشیم ... گاهی امتحان در لحظه ایه که انتظارش رو نداریم ...
سید کمال
مهم نیست که چه چیزی داریم ... مهم اینه که از داشته هامون چطور استفاده کنیم . با یک شمع و چند کتاب و معلم میشه شد بوعلی سینا . با یه کتابخونه بزرگ و مدارس آنچنانی و معلم های خصوصی میشه هیچ چیز نشد. انتخاب با ماست ...
kamran
اتل متل گلابی دلم تنگه حسابی یه روز باخرج خودت میبرمت کبابی!
سید کمال
اگه کفشت پات رو می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی و درد رو به پات تحمیل کردی، دیگه در مورد آزادی شعار نده !
سید کمال
حتی میمونها هم گاهی از درخت می افتند ... ضرب المثل ژاپنی یادش بخیر همیشه میگفت : افتادن مهم نیست ، مهم درس گرفتن و دوباره برخواستن است ...
سید کمال
این روزها منم و منم و من ... و خدا ... و شادم به وسعت دنیا.... شکر... شکر... شکر...
سید کمال
کاروان می آید از شهر دمشق برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق کاروان با خود رباب آورده است بهر اصغر شیر وآب آورده است کاروان آمد ولی اکبرنداشت ام لیلا شبه پیغمبر نداشت کاروان آمد ولی شاهی نبود بربنی هاشم دگر ماهی نبود ...
سید کمال
شبی از سوز گفتم قلم را بیا بنویس غم های دلم را قلم گفتا برو بیمار عاشق ندارم طاقت این بار غم را