kamran
سرخوش آن لحظه که از دوست سلامی برسد ، بی خبرباشی و از دور پیامی برسد.
سید کمال
کم نامهی خاموش برایم بفرست از حرف پرم گوش برایم بفرست دارم خفه میشوم در این تنهایی لطفاً کمی آغوش برایم بفرست
سید کمال
ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود من عاشق و او زعشق من بی خـبر است ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود
سید کمال
من درد تو را ز دست آسان ندهمدل بر نکنم ز دوست تا جان ندهماز دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم
سید کمال
ای عشق مرا به شطّ خون خواهی بُردچون قیس به وادی جنون خواهی بُردفرهاد صفت در آرزوی شیرین دنبال خودت به بیستون خواهی بُرد
سید کمال
من آمده ام که با تو راهی بشوم---آنی که تو از دلم بخواهی بشوم-- دریا بغلم کن بغلم کن دریا -- میخواهم از این به بعد ماهی بشوم
سید کمال
در مذهب عاشقان قرار دگر است-وین باده ناب را خمار دگر است--هر علم که در مدرسه حاصل گردد-- کار دگر است و عشق کار دگر است---
سید کمال
آراسته آمد و چه آراستنی پیراسته زلف خود چه پیراستنی بنشست به می خوردن و برخاست به رقصبه به چه نشستنی چه بر خاستنی
سید کمال
مثل کبریت کشیدن در باد - دیدنت دشوار است--- من که به معجزه عشق ایمان دارم- میکشم آخرین دانه کبریتم را---هر چه بادا باد...
سید کمال
ز چه ره تو آمدستی که چنین شکسته بالی ز کدام قصه آیی که جدا ز حس و حالی بنشستمت که آیی و که با منت نشینی نه به یک شب و یکی روز که صد هزار سالی
سید کمال
دیشب کلام نقره ی نازت عجیب بود با من که آشنای تو بودم ، غریب بود بود و میهمان و تو و ماه و آسمان زیبا خیال می کنم او یک رقیب بود
سید کمال
بیهوده در اضطراب ماندیم همه در تاب و تب و عذاب ماندیم همه این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزدعشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه
سید کمال
من بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کردگر بر تن من زبان شود هر مویی یک شکر از هزار نتوانم کرد