❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش می شد خدا را به گنجايی آسمان دوست داشت آنگاه به راستی زمين جايگاه عشق به آدمی بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنهايي رو دوست دارم زيرا بي وفا نيست تنهايي رو دوست دارم زيرا عشق دروغي در ان نيست تنهاي رو دوست دارم زيرا تجربه کردم تنهايي رو دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست تنهايي رو دوست دارم زيرا در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يك آدم برفي بودم! سفيد، سفيد اما سرد، سرد! با يك قلب بزرگ، اما يخي! با يك لبخند سياه زغالي! با چشم هاي سياه درشت دكمه اي! كاش يك آدم برفي بودم آن وقت حداقل ميدانستم اين تقصير خودم بود كه آب شدم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
انگاه که غرور کسي را له مي کني ، انگاه که کاخ ارزوهاي کسي را ويران مي کني ، انگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني ، انگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، انگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ، انگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديد ه مي گيري , مي خواهم بدانم ، دستانت را بسوي کدام اسمان دراز مي کني تا بري خوشبختي خودت دعا کني ؟؟؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رؤيا براي چيست ؟ آرزو را خدا براي چه آفريد؟ مي دانم، كه امروز اشتياقم براي ديدنت راهي جز بيهودگي نمي پيمايد، اينگونه است كه خدا آرزو را آفريد ، تا به اميد ديدن آنكه هرگز نديده اي ، گل اشتياق را ببويي!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بر ناتواني خود براي رسيدن به خواستهاي مهر آميزت غلبه کن چنان با محبت رفتار کن که دليلي براي شرمسار بودن از خودت نداشته باشي پيش داوري هايت را کنار بگذار که رنج پيش از آن حتمي است همين امروز از بخشش آکنده شو کس نمي داند فردا چه در راه است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من ترا باز کجا خواهم یافت؟
جز در اندیشه خویش
و بجز قصه هجران و شکیب
چیست افسانه عمر؟
آقـا اَمـیـن
چقدر سخت است مین پایت را بگیرد ترکش دست ات را دار گردن ات را نمیری وُ زندگیت به نگاهی بند باشد
آقـا اَمـیـن
تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش میمونه، که توش زندگی نکنی! اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زندهای! اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!
آقـا اَمـیـن
*حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود!
آقـا اَمـیـن
زندگي آرام است، مثل آرامش يک خواب بلند زندگي شيرين است، مثل شيريني يک روز قشنگ زندگي رويايي است، مثل روياي ِيکي کودک ناز زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يک غنچه ي باز زندگي تک تک اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر
آقـا اَمـیـن
من چقدر دلتنگم و چقدر تشنه ی لبخند کسی که باران را می شناس د دریا را می فهمد و می داند سنگ، سنگ است و نباید پرتاب کرد..!