سید کمال
بوسه های نوازشگرت برام مثل آیه های مقدس میمونن آغوش تو ، ناز بالش هزار رویای ندیده ی من خواب هایم بوی تن تو را می دهد... نکند ، آن دورترها نیمه شب، در آغوشم می گیری !؟ بیا کنار سهمی از دلتنگی من بنشین می خواهم رنگ چشم هایت سکوت کنم می خواهم تا آخر دنیا تا آخر آیینه ببوسمت....... مهدی من بیا تا بیکرانه ها بر تن هم بتازیم.....
kamran
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟ دوره ارزانی ست چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان، و دروغ از همه چیز ارزان تر آبرو قیمت یک تکه ی نان و چه تخفیف بزرگی خورده ست قیمت هر انسان...
سید کمال
بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد در سكوتي تلخ دست سردم گرمي دست تو را احساس مي دارد در حباب اشك ديدگانم لحظه ديدار مي بيند آتشين لبهايم از باغ لبانت بوسه مي چيند مژه بر هم مي زنم ، افسوس بار ديگر خواب مي بينم بر حرير آرزوها مي نويسم : عشق من برگرد بي تو از دنيا گريزانم بي تو از اندوه می ميرم
سید کمال
به جاودانگي چشمانت ايمان بايدآورد و به سوگند لباني كه عظمت آفرينش را در بوسه اي مكرر مي كند. آغوشت حريمي كه آفتاب را مديون خويش مي سازد، و بازوانت سايه ساري كه ذهن كوچك من آرامش را در خنكاي آن تفسيري دوباره مي كند. سخن كه ميگويي كلمات در پرده ي صداي تو نواخته مي شوند، و آنگاه كه مي خندي، تمام خدايگان احسنت بر لب از عرش كبريايي خويش به زير مي آيند تا شكوه خلقتت را به تماشا بنشينند. نگاهت آيينه اي كه تمام قد عشق را از ازل بر من تابانيده، و دستانت نهايت زندگي ست آنگاه كه گيسوان پريشان انديشه ام را به نوازشي گرفتار ميكني.
سید کمال
اینک کجایی عشق من؟ در این غروب دلگیر در چه فکری هستی آیا تو نیز دلت سخت گرفته است؟ آیا تو نیز این شب غمبار را بیدار می مانی؟ من دلتنگی خود را با قاصدکی گفتم. و آن را به پای نسیمی پاک بستم. تا عشق جاودانه ی من را به تو برساند. اینک کجایی ای ستاره زیبای من؟ ببین که تاریکی فراق مرا سخت می آزارد. ببین که درد هجر تو مرا در اغوش کشیده. ببین که اندوه بر من چیره گشته است. تو نیز بوسه ای بر بال قاصدکی روانه کن. شاید دل بیمار من شفا یابد
سید کمال
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراری مرا در خود گم کند وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغاست وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم وقتی نوازش دستان مهربان وگرمت را ندارم وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است من میمانم و یاد تو و دلی پر درد سفره ای از عشق و غزل و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد در خیالم برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا میسازم و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند نگاهت می کنم و با تو تا اوج آبی عشق پرمیکشم
سید کمال
آه! آنان که همدیگر را عاشقانه دوست می دارند، با روحشان همدیگر را می بوسند، با چشمانشان بوسه عشق نثار هم می کنند و در هر حال همان بوسه را جستجو می کنند. هنوز هم چشمانم، نگاهت را؛ نگاهم، لبانت را؛ و لبانم، لبانت را نشانه ميرود در طلب يک بوسه ... هنوز هم زيباست انتظار آغوشت را کشيدن حتّی زيباتر از گذشته ....
سید کمال
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت ! تو تمام " توی" منی ... اگر می بينی چشمم به در می ما ند نه اينکه يادم رفته " تو" هستی ! که می دانم هستی در کنارم ... منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی ! و برود و بگوید کسی نیاید ! شقایق کسی همچون تو را دارد...
kamran
شاعر گفت: "خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری، من چون تویی دارم و تو چون خود نداری". شاعر راست می گفت... آنقدر دلت از دست ما آدمها گرفته که اگر چون خود داشتی آنقدر در خلوت تنهایی با او گریه می کردی، که دنیا در زیر بغض های نترکیده ات غرق می شد...
kamran
کارگر خسته و درمانده بود، در راه به صندوق صدقه ای رسید، سکه از جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ناگهان...! نگاهش به جمله ای روی صندوق صدقه افتاد!!! منصرف شد و به راه خود ادامه داد... . . . (صدقه عمر را زیاد میکند)
kamran
ما را از کودکی به جدایی ها عادت داده اند همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند: خوب ها / بدها
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خسته ام انقدر که این چتر را بالای سرم گرفتم یاخسته ام انقدر که از ترس سیل دنبال بلندی گشتم چترم همیشه بالای سرم است اما زیر پایم خالیست اشکان راهی داری