سید کمال
چقدر خوشحال بود شیطان!!!...
گمان میکرد فریب داده است مرا!...
نمیدانست تو پرسیده بودی...
مرا بیشتر دوست داری
یا ماندن در بهشت را؟!!!
سید کمال
جهنـــــمی بپــــا میـــکند دلــــــم وقـــــتی شـــــــعری بیــــــاید و تــــو میــــــان آن نبــــاشــــی...............!
سید کمال
دیشب از دل تنگیت بغض گلویم را شکست گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست
سید کمال
جای تو خالیست...
هزاران کلمه در جای خالی ات ریختم اما جای خالی تو پر نشد...!
هیچ چیز جای تو را پر نمی کند...
هیچ چیز.....!
تو از جنس بی نهایت بودی!
سید کمال
و من چهـ عاشــــقانهـ
می پرستـَمـ
تمامـِ آن لحظهـ هآیی
رآ کهـ به نـــــــام میخوانمـَتـــ !
و تو با جانـَمــــ گفتنـهآیـَتـــ
مرآ بیــــخود کنی از خـــودم !
سید کمال
خانه ات
کجای این خیابان است؟
که پیدا نمی کنم آن را!
به خیالم
نشانه ی خوبی بود
"حکاکی قلبـــــــــــم
و حرف اول اسمت
رویِ تنه یِ درختی پیر"
حالا محله ای
پر از قلب های کنده کاری شده است
سید کمال
امیدم....
ای آرزوی من.....
هــر شب که آسمان خـیالم
با چلچــــراغ یاد تو روشن می شود
و باد، بوی تو را از آن سوی فاصـــــــله ها
در کلبه ی من می پراکـــــند......
سنگــین تر از همیشــــــــه
غـــــــم دوری تو را
حس می کنم
.....
سید کمال
... ســ ــه نقطہ را براے تـــوگذاشتہ ام همیشـــہ اینهـــآ نشآنہ ے ســ ــانســـ ــور نیستـــــ هزار حرفـــ و تصویـــ ــر و خآطره در آن خــــوابیده مثـــل من کہ وقتــــ ے نگـــآهت کنم سہ نقطـــہ بیشــــتر نمے بینم ; تـــــو , مــــن و خـــ ـــدا !
سید کمال
ســـایـه ی خاطراتـتــــــ .. سنگینی می کند بر هجوم لحظه هــایـم .! لحظه هــایـی که پـ ـ ـ ر از نبودنـتــــــ .. شــــده ...
سید کمال
نشستم....خسته شدم....ديگر قايق نميسازم پشت درياها هر خبري که ميخواهد باشد باشد وقتي از تو خبري نيست....قايق ميخواهم چه کار.... مرا همين جزيره کوچک تنهايي هايم بس است....
سید کمال
پرسیدم تو زیبایی یا من؟ گفت: من نگاهی کردم و دیدم راست می گوید من پیر عشقش شدم و او با شور من جوانی می کند !!!
سید کمال
از روزی که تو رفتی . . . سیگاری شده است این روزها کودک درونم، نه دستم به او میرسد، نه حرف گوش میدهد . . . درد را پُک پُک میکشد و سیگار را تند تند . . .