آقـا اَمـیـن
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد به من،من خودم بودم و یک حس غریب،که به صد عشق و هوس می ارزید..
آقـا اَمـیـن
من در دعا کردن یک بد شانسی آوردم ، از بختِ بدم خدای من . خُدای تو نیــــــز بود... !
آقـا اَمـیـن
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی ! کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند!...
آقـا اَمـیـن
ﺍﺭ ﺁﺧﺮ،ﻣﻦ ﻭﺭﻕ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﺑُﺮ ﻣﯿﺰﻧﻢ! ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﮑﻢ ﮐﻦ،ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﯽ ﺩﻝ! ﺑﺎ ﺩﻟﺖ،ﺩﻝ ﺣﮑﻢ ﮐﻦ! ﺣﮑﻢِ ﺩﻝ: ﻫﺮ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﺩ ﻭﺳﻂ،ﺗﺎ ﻣﺎ ﺩﻟﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭ ﮐﻨﯿﻢ... ... ...ﺩﻝ ﮐﻪ ﺭﻭﯼِ ﺩﻝ ﺑﯿﻔﺘﺪ،ﻋﺸﻖ ﺣﺎﮐﻢ ﻣﯿﺸﻮﺩ...ﭘﺲ ﺑﻪ ﺣﮑﻢِ ﻋﺸﻖ،ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ. ﺍﯾﻦ ﺩﻝِ ﻣﻦ! ﺭﻭ ﺑﮑﻦ ﺣﺎﻻ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ! ﺩﻝ ﻧﺪﺍﺭﯼ!؟ ﺑُﺮ ﺑﺰﻥ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ... ﺣﮑﻢ ﻻﺯﻡ،ﺩﻝ ﺳﭙﺮﺩﻥ،ﺩﻝ ﮔﺮﻓﺘﻦ،ﻫﺮ ﺩﻭ ﻻﺯﻡ
آقـا اَمـیـن
دیشب از دلتنگيت بغضی گلویم را شکست گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست من نگاهت را کشيدم روی تاریخ غزل تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . .
آقـا اَمـیـن
خوب یا بد ؛ داستانها ساخته میشوند ... ! تو مثل انسان زندگی کن ... جهان جای عجیبی ست . اینجا ؛ هر کس شلیک کند ، خودش کشته میشود ... !
آقـا اَمـیـن
غربت آن نیست که تنها باشی فارغ از فتنه ی فردا باشی غربت آن است که چون قطره ی آب دم به دم، در پی دریا باشی غربت آن است که مثل من و دل در میان همه کس یکه و تنها باشی
آقـا اَمـیـن
باید یه امپول ضد هاری هم تو بچگی به بعضی از ادما بزنن ... ! که وقتی بهشون محبت میکنی! هار نشن پاچتو بگیرن.....
آقـا اَمـیـن
زمان ! به من آموخت که : دست دادن معنی رفاقت نیست ... بوسیدن قول ماندن نیست ... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.
آقـا اَمـیـن
فرقی ندارد ... شرق یا غرب ... شمال یا جنوب ... من تو را به هر جهت دوست دارم هنوز
آقـا اَمـیـن
دور دنیا در هشتاد روز چرخیدن اعجاب انگیز نیست؛ وقتی من روزی صد بار عاشقانه دور دنیا می چرخم! دور دنیای خودم دور آغوش تــو...
آقـا اَمـیـن
دیگر برای اینکه گریه نکنم هیچ بهانه ای ندارم گریه گاهی رمز تدبیر اشتباهات است کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین نمی بستیم که وسط راه آنرا به زمین بیاندازیم وراه را بدون آن ادامه بدهیم زندگی بدون عشق اینقدرخالیست که بعضی مواقع حتی زودتر از سکوت می شکند وتو ای کاش مرا می فهمیدی اماحالا که می روی قرارمیان ماهیچ ؛ ولی بگو به چه بهانه می روی.....
آقـا اَمـیـن
از من دور نشو عزیز ... فقط تویی که رهایم نمی کنی در تنهایی شبهایم هر جا که هستم می بینم تو را حس می کنم تو را همه وقت در کنار خود تو بامنی تو عشق منی چیزی شبیه عمر آری تو جان منی خوشم که هر لحظه با منی اما چه سود؟ فقط در خیال منی ...
آقـا اَمـیـن
میــدانم این روزهـــا پر از دلتنــگی منی! خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام و تنـــها امیـــد دسـت های تنـــهای مـــــــــن ، نفســهای گـــرم تـــوست که مرا گرم میکند و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و من هم وصــال را تصـــور کنم... اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر می کـــنم و منتــظرم... تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دسـتان زخمی از تنــهاییت را با بوسه هایم مداوا کنم بـــاور کــــنی یا نه دیـــگر چه فرق میـکند؟ مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تو را به بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم میــــــدانم تا تو هستـــی سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود و من کنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهمیشه ستـاره ها را بیدار خواهم کرد.....