سید کمال
هرتبی تب عشق نیست گاهی وقتا بعضی تب ها از عفونت هوسه…..!
سید کمال
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
سید کمال
همیشه در ریاضیات ضعیف بودم سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من بعلاوه تو شد فقط من ؟
سید کمال
اگرتمام دنيا اگر همه مخلوقات بگن توبدي بازهم باورم نميشود مگرانكه روزي با چشمان خودم دستهايت را در دست كسي ديگر ببينم شايد ان لحظه هم بگوييم چشمهايم دروغ مي گوييند
سید کمال
خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسیم هرچه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت فقط آهسته بگو با دلم میمانی...
سید کمال
هر لحظه هرجا که میرم حس نگاهت با من این دل بیطاقتِ من قیده تورو نمی زنه بذار یبار نگات کنم از جونو دل صدات کنم هرچقدر دلتنگی دارم هدیه به اون چشات کنم
سید کمال
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره . . .
سید کمال
روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مست و خراب از می انگور کنید مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا حال خرابش بدهید بر مزارم مگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ جای تلقین به بالای سرم دف بزنید شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید اندرون دل من یک قلم تاک زنید
سید کمال
چطور بهتر زندگی کنم !؟ پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
سید کمال
رفتی و قصر خيالم را فروريختی رفتی و تاروپود عشق را گسستی رفتی و از رفتنت داغها مانده به اين دل رفتی و از رفتنت گُلها شدند گِل رفتی و من ماندم و تاروپود از هم گسسته تاروپود عشق،عشق گذشته رفتی و من ماندم و خاطرات تلخ و شيرين رفتی و من ماندم وياد ان روزهای ديرين رفتی و ازآن پس نشد ماه تابان رفتی و ازآن پس نبارید زابر باران رفتی و از رفتنت خشکیدند جویبارها رفتی و از رفتنت پژمردند گلزاران رفتی و من شدم تنها ی تنها رفتی اما،یادت ماند در این دل . . . رفتی