سید کمال
اي عشق: تشت رسوايي من را تو فكندي از بام...
سید کمال
کاش یادت نرود ...روی آن نقطه ی پررنگ بزرگ....
بین بی باوری انسانها...
یک نفر میخواهد با تو تنها باشد...
نکند کنج هیاهو بروم از یادت؟
سید کمال
من به تپش قلبم در کف دستان تو ... ایمان دارم.... ... به شانه هات... که ایه های استواری امیدند.... و به چشمان سرشارت... که هوش از سر قبله نمای عقلم ربوده است... من به تو ایمان دارم...
سید کمال
تو به پاكي عقيقي . مثل درياها عميقي مثل گريه مرحم زخم مثل تنهايي رفيقي
سید کمال
غروب غم هایت را به هر قیمت خریدارم مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم نمیدونم چرا اما میخوام بهت بگم که خیلی ناراحتم میکنی وقتی که عشقم و نمیبینی !! وقتی اینقدر یخ میبینمت !!
سید کمال
او را از بس زلالي دوست دارم تو را از بي مثالي دوست دارم اگر چه شاخه اي گل هم ندارم تو را با دست خالي دوست دارم
سید کمال
اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم
سید کمال
جان چه باشد كه فداي قدم دوست كنم اين متاعي ست ك هر بي سروپايي دارد
سید کمال
روزها و ثانیه ها گذشت و تو نفس نفس مرا شیفته ی خود کردی... روزها گذشت و من با احساسات تو غرق در رویا شدم... مرا عاشق کردی دست هایت را حس کردم و گرمایشان زندگیم را گرم کرد روزها گذشت و باز هم هجدهم رسیده روزی مقدس برای من...برای تو.. باز بوی وصال می آید....
سید کمال
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟