سید کمال
بـــاران همیشه می بارد، اما مردم ستـاره را بیشتر دوست دارند نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن
سید کمال
ایـن روزهـا آنـقَـدر بُغضـَم سَنگـیـن شـُده ڪــہ، اگـَر گـَردنَـم را هَــم بِزَنے بــہ جـاے خـون اَشـڪـ میـریـزَد... !!!
سید کمال
همیشه در انتظار نیامدنت سکوت میکنم ........میایی؟؟؟نمیدانم!!!اما این را خوب میدانم ,که این قصه را هیچ وقت برای هیچ کس نخواهم گفت.حتــــــــــــــی برای تــــــو...امروز چقدر سخت انتظار نیامدنت را کشیدم بـــــــــــاور کـــن..اما هیچ وقت آرزویت نمیکنم میخواهم خودت بیاییبا دل خودت...نه با آرزوی من....
سید کمال
دل به دلم که ندادی، پا به پایم که نیامدی، دست در دستم که نذاشتی، سر به سرم دیگر نگذار که قولش را به بیابان داده ام…
سید کمال
من اگر عاشقانه می نویسم ، نه عاشقـم ، نه شکست خورده ... فقط می نویسم تا عشق یاد قلبم بمانـد ...!! در ایـن ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها ، فقـط تمـرین آدم بـودن میکنم ..! همیــن !!...
سید کمال
دلم میخواست یکی رو داشتم بعضی وقتا که مردم خستم میکنن میومد کنارمو دستاشو می گذاشت دوطرف صورتم زل میزد تو چشام میگفت : بیبین ... تو منو داری
║®˳ҐѶӏ˳Д˳Ĥ˳Ÿ˳Д║
همه باران های زمین هم ببارند زمینی که به عشق کاشته نشده باشد ثمر محبت نخواهد داد !
♥╬ ╬═♥╬ MEHRAN ╬♥═╬ ╬♥
رسم ادمای دنیا هم مثل دریاست... وقتی حس میکنن غرقشون شدی پس میزننت!!
Zariܓܨܓ ღ
من غصّه خوردم، سیب را فرزند ِ آدم خورد..... من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد ....تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت.... تو نیستی... نوشابه ی مشکی نخواهم خورد
Zariܓܨܓ ღ
عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده... که از جدایی ما تازه باخبر شده ...مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را... که تیغ کـُند شده، قرص بی اثر شده !.... مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز! که گریه های من از شب بزرگتر شده ...
Zariܓܨܓ ღ
سه قاشق شکر می ریزی... یکی برای من یکی برای خودت... سومی موهای زنی ست روی سنگ توالت که سیاه است... مثل کابوس هایی که نمی بینمت.. که جیغ می کشم تو را در آغوشی که ندارم... در زیتون های تلخ به دنبال تو می گردم... در چای های شیرین به دنبال تو می گردم و آن تفاله ی رو آمده مهمانی ست که همیشه وقتی من نیستم از راه می رسد... در زیرنویس های تلویزیون به دنبال تو می گردم... در شخصیت های منفی فیلم ها... در ایمیل های تبلیغاتی ...در اس ام اس های بی نام و نشان و خون بالا می آورم روی سنگ توالت ...گریه را من می کنم سیفون را تو می کشی ...برمی گردیم سر سفره ای که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد... چایت را تلخ بخور! وقتی شیرین هم اسطوره ای ست که می خواست با دو نفر بخوابد!