گـلـپــری
چرا دو نفر عاشق هم میشوند؟ :::> «هیچ کس نمیداند چه اتفاقی میافتد، ولی من شنیدهام که یک ربطهایی به بویی که آدم میدهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن میخرند.» جین، 9 ساله = «میگویند یکی به قلب آدم تیر میزند و این حرفها، ولی مثل اینکه بقیهاش این قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله
گـلـپــری
مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟ :::> «دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!» لینت، 9 ساله
گـلـپــری
در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه میگویند؟ ::> «در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ میگویند و این معمولا باعث میشود که از هم خوششان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.» مایک، 10 ساله
گـلـپــری
بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟ :::> «۸۴سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و میتوانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.» جودی، 8 ساله :::::> «مهدکودکم که تمام بشود، میروم و برای خودم دنبال زن میگردم!» تام، 5 ساله
گـلـپــری
زندگی این نیست که خودتان را پیدا کنید... زندگی این است که خودتان را بسازید .... جرج برنارد شاو
گـلـپــری
زندگی در اعماق امن است اما زیبا نیست! ماهیانی که در اعماق زندگی میکنند صید نمیشوند اما طلوع آفتاب را هم نمیبینند ...
گـلـپــری
داستان زندگی ... روز را خورشید میسازد ، روزگارش را ما ...
گـلـپــری
دخترهای خوب مثل سیب های روی درخت هستند... بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند! پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است اکتفا می کنند... سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل از آنهاست در حالی که آنها فوق العاده اند . .... آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید!!!
گـلـپــری
توازن در طبیعت چیزی که عوض داره گله نداره ....
گـلـپــری
غم راه آمدنش را خوب بلد است! باید راه آمدن با او را یاد بگیرم!! یا اینکه راه دیگری را در پیش بگیرم ... راهی بسوی امید و تلاش ...
گـلـپــری
از بزرگی پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا کردی؟ فرمود چهار اصل .... دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم. . . دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم . . . دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم . . . دانستم که پایان کارم مرگ است پس محیا شدم ...