گـلـپــری
ناصر علی سهرندی : بی درد وا نشد دلِ غفلت گرفتهام . . . قفلی که زنگ بست، شکستنْ کلیدِ اوست
گـلـپــری
بیدل : به چشم عبرت اگر بنگری، نخواهی دید . . . ز جامه جز کفن، از خانهها بغیر قبور
گـلـپــری
در “زندگی” هرگاه از “یخ” خانه ای ساختی بر آب شدنش اشک مریز.
گـلـپــری
بیدل : از ترحم تا مروت، و از مدارا تا وفا هر چه را کردم طلب، دیدم ز عالم رفته است ...
گـلـپــری
ناصر علی سهرندی : از بیابان عدم، تا سرِ بازار وجود . . . به تلاش کفنی، آمده عریانی چند
گـلـپــری
ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم؟ یک دم نشد که بی سر خر، زندگی کنیم ...
گـلـپــری
با گریه به دنیا می آیی اما چنان کن که با خنده از دنیا بروی .
گـلـپــری
زندگی با ارزش ، تنها از آن کسی است که برای دیگران زنده باشد.
Herose
دست هایی که کمک می کند مقدس ترند از لب هایی که دعا می کنند
گـلـپــری
ارزش آدمی در زندگی به آنچه که بی چشمداشت می بخشد معلوم می شود نه به آنچه که می گیرد.
Herose
آری..... گاهی اوقات عاشق می شویم و طوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده و هر لحظه او را به خود نزدیکتر می بینیم به طوری که همه آینده خود را در وجود او خلاصه کرده وحتی گاهی اوقات زندگی بدون او را بدتر از جهنم می بینیم و گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود که می خواهیم او را از رویاهایمان بیرون کشیده و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر گریه کنیم.....
Herose
می خواهم برایت چتری باشم در تمام هیاهوی زندگانی و شور وحال عاشقانی , عشق آن نیست که با هم دیگر و کنار یکدیگر در تمام لحظات خوش و نا خوش در زیر باران باشیم , عشق آن است که یکی برای دیگری چتری باشد و اون هیچوقت نفهمه که چرا خیس نشده , می خواهم چتر زندگانیم همیشه بر عشقمان سایه افکند و چشم تو چشم هم به آینده نزدیک بنگریم و آنگونه از دوست داشتنم برایت بگویم که اشکانم از دیدن چهره ی تو فریاد شادی سر دهد و به خود ببالد که این بار اشک شوق است نه غم. چتر من به خود می بالد که دیگر برای یک نفر , سایه و پناه از اشک آسمان نخواهد بود. چشمانم هر لحظه برای دیدنت دلتنگی می کند و از خود بارانی می چکاند که می خواهد بگوید با تمام وجود دوستت دارم. آنقدر غرق در غرق هم هستیم که دیگر نه بارانی وجود دارد نه جدایی , دیگر ما یکی هستیم و عاشق هم. دیگر چشمانم عاشق با تو بودن است. چتر زندگی من چتر نبود , بهانه ایی بود برای دوست داشتن و با هم بودن. نمی دانم این عشق چه سریست که هر گاه به یاد تو می افتم تپش ضربان قلبم به فریاد زدن در می آید و پاهایم سست و بی اعتبار می شود و دستانم به لرزه در می آید و چشمانم همراه با
Herose
نه! دیگر سیب لبخندت را نمی چینم تا آدمت شوم! من رسیده ام و دیگر خام رفتننت نمی شوم...! و از آن نگاهِ سرد تب نمی کنم که هذیان ببافم و تو بپوشی و پنهان شوی از سوزِ حرفهایم!!!