نگین غروب ( جنگجوی خسته)
این روزهاحرف هایم به گوش کسی نمیرسد آنقدربغض روی بغض گذاشته ام که آخر دیواری از تنهایی مرا از آدم ها جدا کرد....
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
خدایا وقتی داشتی فرزند دختر می آفریدی خواهشا به مادرها و پدرها حالی کن این موجود آدمه اسیر نیست
سید کمال
کسی میدونه تفاوت زمین خوردن دخترا با پسرا چیه ؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من صبورم اما ... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم..یا اگر شادی زیبای تورا به غم غربت چشمان خودم می بندم.. من صبورم اما ... چقدر با همه ی عاشقیم محزونم..! و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده زغم مغمومم.. من صبورم اما ... بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم..بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب وچراغی که تورا از شب متروک دلم دور می کند..می ترسم.. من صبورم اما ... این بغض گران صبر نمی داند چیست !!......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ترا در کدامین شب بجویم... وقتی که هر شب هیات ترا به وسعت گریه در می یابم ... ای کاش در آسمان مه آلود ذهنم به تمامیت تو دست می یافتم ... آنگاه .... خورشید خیال من می شد در روزهای سرد تنهایی ....
گـلـپــری
حـرف هایی کـ ِه مـثـل شـوکـول، شـیرین ُ خوشـمـزن ُ وجـود آدم ُ پـر از انرژی میـکنن . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
انسان هر چه بالاتر برود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود. "ادیسون"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در سرزمین من عاشق بودن جنایت است در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب - روزی هزار بار سنگسار میشود در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند و دستها عطر نوازش را در تاریکیها در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است خدایا ! گناه مرا ببخش!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن او
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر به کاری غیر از شناخت خود مشغولی، در تاریکیها متحیر میمانی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟ " بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
صبرت که تمام شد نرو… معرفت تازه از اینجا شروع میشه…