سید کمال
بــﮮ انـصــاف... با کـدام لالایـﮮ وجــدانتـــ را خــــوابــانـده ایـﮮ کـــﮧایـــنـچـنـیـךּ .... بــــﮮ خـیـال مـךּ شـدﮮ؟؟
سید کمال
تـا حـالا بـه ایـن مـوضـوع فِــکــر کــردی، بـا ایـنـکـه سـَـگ بـه وَفـاداری مـَـعروفـــه، امــا چــرا مــیگــن مـثـل ِ ســَــگ پَــشــیمــون مــیــشی؟؟!!! چــون آخـــر ِ وَفـــاداری پـَــشــیـــمـــونــــیــ ـه...!!!
سید کمال
گلی بودم دردستهایش که با برگ برگ کردنم به دنبال ِماندن یا نماندنش بود... برگ آخر افتاد به رفتنش قدم زنان از روی عضو عضو بدنم رد شد و رفت...
سید کمال
حکایت رفاقت من و تو،
حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم!
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم،
که این طعم را دوست دارم یا نه؟
وآنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن،
که انتظار تمام شدنش را نداشتم و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم ...
حتی تلخ تلخ !!
سید کمال
گـمان میـکردم قـانع بـاشی ؛ و بـه شـکستـن دلـم اکتـفا کـنی ! نه ایـنکه فستـیـوالـی از دروغ به راه بـینـدازی ، و در آخـر بـگویـی : "میـروم تا اذیـت نـشوی بـهتـرین مـن ... !!! .
سید کمال
آهای ِ روزگار !! برایم مشخـــص کن اینبــار کــدام سازت را کوک کــرده ایی تا برایم بزنـــی می خواهـــم رقصــم را با سازت هماهنگ کنم ...!
سید کمال
ﺟــﺮﯾـﺎﻥ ﭼﯿﺴـــﺖ که ﻫﯿﭽــﮕﺎﻩ ﺟﺴـــﺪ ﺁنانی که ﺍﺩﻋـﺎ دارند ﺑــﺮﺍﯼ ما می میرند ﭘﯿـــﺪﺍ ﻧمیﺷــﻮﺩ . . .
سید کمال
گفــتـی : منــــو فـــرامـــوش کــن !!! امّـــا بـــــپرس ؛ ارزش ِ بـه یــــاد مـــونــدنــو داری !!!؟
سید کمال
بعضی ها هستن وقتی به ما میرسن با کلی اعتماد به نفس میگن: “من با بقیه فرق دارم و مثل همه نیستم” بعد معلوم میشه تنها فرقشون اینه که از بقیه خیلی بدترن …
سید کمال
گالیله بر فرضیه ات نناز ... زمین دیگر گرد نیست ... از بس آدم ها برای هم چاه کندند ...
سید کمال
آدمها بیشتر واسه خودشون میگن مخصوصاً وقتی که میگن من بیشتر واسه خودت می گم.....!
سید کمال
چشمانت جاذبه ی زمین را نفی میکرد وقتی کائناتم در مدار سیال نگاهت به حرکت در می آمد من در سحابی نگاهت زاده شدم و در راه شیری احساست پرورش یافتم تکرار کن مرا در انبساط موازی دستانت میخواهم از تو ابدیتی تاریخی بسازم..
سید کمال
عشق از آنجایی شروع میشود که من و تویی وجود نداشته باشد... که مقیاس اندازه گیری دستت نباشد که به ازای فلان در انتظار بهمان باشی... که اگر دلی دادی با بهانه کوچک و بزرگ نخواهی پس بگیری... که گرو کشی نکنی .باج ندهی برای خواسته های کوچک و بزرگ! باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی! و اگر پا به حریم خصوصی دل کسی گذاشتی ، حواست را جمع کن، نکند بشکنی حرمت های خانه اش را که مسئول درگیر کردنش هستی. که بدانی دلش تا تنها بود فقط خودش بود و تنهایی ... اما با آمدنت و گرفتار کردنش به دوست داشتن وابسته اش میکنی به حضورت . پس رهایش مکن بی دلیل که پس از تو تنها میشود باز اما این بار با غم نبودن توآمیخته شده و دردناک ترست.