داداِ جوجو
@...؛می دانی بودن عشق میخواهد
داداِ جوجو
سلام مهربون من . سلام عزیز دلم سلام نزدیک ترین به من . باز یه صبح دیگه هست که تو بهم اجازه دادی چشمام روباز کنم و مهربونی های تو رو ببینم . شاهد لطف بی کرانت باشم . دیشب داشتم دونه های رحمتت رو نگاه می کردم چقدر قشنگ و آروم می آمدن پائین . داشتم پیش خودم می گفتم اگر قرار بود برای یه لحظه مثل من کوچولو فکر کنی !!!! شاید هیچ رحتمی برای من که خیلی دیر به دیر یادت می کنم نمی فرستادی . داشتم می گفتم اگه خدا کمک کنه ولی دیدم تو همیشه کمک می کنی تو همیشه لطف می کنی می بخشی . . . تموم بدیام رو . نگاههای اشتباهی که می کنم . راههای غلطی رو که می رم فکرای نا بجایی که می کنم چقدر تو مهربونی ... شرمنده ام اینقدر گرفتار این جسم مادی شدم این قدر گرفتار این شدم که چی بخورم . چی بپوشم با کی دوست بشم . که دیگه روحم و فراموش کردم . . . فراموش کردم که این روحم رو اگه مثل جسمم یه ذره بهش برسم چه کارهایی که انجام نمی ده فراموش کردم که من تکه ای از توام پس باید منم مهربون باشم . من هم ببخشم من هم سعی کنم گناه نکنم . من هم سعی کنم که عاشق تو باشم. یادم رفته که فقط تویی که لایق عشقی و من کورکورانه ...
بابک...
آنقدر شاعرانه دروغ می گویند و آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند که نمی دانم با این همه دروغ چگونه ست که دلم هنوز... خواب باران و پروانه را دوست دارد!
بابک...
می سپارمت به همانی که تو را به جان من انداخت...!؟ . . ....تقدیر....
بابک...
تو به اندازه تنهايي من زيبايي ، من به اندازه زيبايي تو تنهايم ...
بابک...
با خیالتـــ تنها نشسته ام و آرام می گویم تو این شبـــ ها را با که قسمتــــ میکنی ؟؟!