✔ عـلـ[بابا]ــی
تا رویم را می خوانند، دلم را باز نکرده، دورم می اندازند ... گویند تاریخت گذشته ... ! (مهدی باجلان ـ دفتر امیدواری)
ܔܜܔ Sasan ܔܜܔ
من خدا را دارم کوله بارم بر دوش سفری باید رفت، سفری بی همراه گم شدن تا ته تنهایی محض یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی تو بگو از ته دل من خدا را دارم.
✔ عـلـ[بابا]ــی
به عشق چه دادی؟ ... جز يك دستمال خيس از اشك ... براي تمرينِ يك لحظه عشق ،مرا تباه كردی ... اي كاش كمی وجدان بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خيليخوب و به تلخي، ميدانم ... تمام ترانههايي كه آواز شدهاند، تمام كلماتي كه سروده شدهاند، ميتوانستند ادامه یابند، زمانيكه جوان بودم ... كسي مرا با سر رهايم كرد؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و عشقش را رها كن، زمانيكه ميميرد ... بر بالايِ استخوانهايش بنويس: بيشتر زنده نماند، تا به ما نان بدهد ... چهكسي جز سنگها او را ميخواهد؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حرفی به من بگو ... پیش از آنکه مرگم فرا رسد ... کلبه خوابی نشانمده ... پیش از آنکه تا همیشه گم شوم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به انتظارش نشسته بودم ... که انتظار ناگاه آغوشش را به رویم گشود ... به انتظارش نشسته بودم ... که ناگاه در زیر ریزش سبکبارانه ی دانه های برف، در زیر بهمنی از برف دفن شدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در سبزه زاری تابناک ،می آیم و می روم ... می دانم روزی خواهد آمد ... که در برگ برگ غوغای عشق ات ... همچو صنوبر خواهم آرمید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون جهان تاریک و ظلمانی شود ،تو می آیی ... در میان ظلمت و این جهان ظلمانی ، همیشه چون خورشیدی ... و در بامدادانم طلوع می کنی ... ! (دلاور قره داغی، شاعر پروانه ها و یادها)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از چیزی رنج نمی برم ... اما آن جا، شاید روح آن منِ پریده رنگ از دردی ناشناخته می لرزد ... دیگر رنج نمی برم. می نگرم خود را و دیگران را ... به خود پیچیدنی تب دار ... زیر آن آسمان درخشان ... ! (چزاره پاوزه)
الهــــ ه
برو به جهنم ... هیچ جمله ای مثل این آرامم نمی کند ! وقتی در اوج بی اعتمادی و بی اعتقادی هستی ... چه چیز باید گفت جز این؟؟
✔ عـلـ[بابا]ــی
خسته نیستی از چرک نویس های هر روزی؟ ... در زخم چشمانت تمام واژه های خط خورده ام خواناست ... در درخشانی ات هنوز فضای سپیدی پیداست ... جایی که در آن می توانم آشکار شوم ... ! (سونت لابه)