◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر بار دگر به كنج قفس رو نموده ام بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
اگه به تو زل نميزنم ، رازي است که با نگاه فاش ميشود . . .
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
ديـــــوار را دوستـــ دارم ؛ به خـــاطــر نقطـــه هايـــش.. همـــان ها كه ساعتـــ هــــا بشـــان زل ميـــزنمــ و تو را خـــاطـــره خـــاطــــره مــــــرور ميــــكـــنــــم...
ܔܜܔ Sasan ܔܜܔ
چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را الوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
هرگز فراموش نمی کنم سخنانی که از چشمان تو شنیدم می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم آن هنگام که می گفتند: دوستت دارم….
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
نگه دار آقا ! همین جا پیاده می شوم . همین جا . باید این راه آمده را تا سر آن چشمه ، - که رفتم برای نوشیدن یک جرعه آب - دوباره برگردم . چشمی به وسعت یک آسمان پر ستاره ، آنجا بود که دلم در میان موج های وحشی دریائی اش جا مانده است .
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
من تو را می فهمم و تو کز کرده کنار هوس دلتنگی کنار قدم بیرنگی هر چه از خاطره می دانستم خطی خطی نفس چهره اخمی تو شد باز تردید مرا حس می کرد گویی ان شب خبر خواب تو را می فهمید چارقی از گل یاس پیرهنی از احساس کفش هایی رنجور و نگاهی گیلاس دلخوش سادگی آدمها سیب هایم همه لک می زد و مک من و این نرگس پوشالی لاکی چه کنم که نشسته بغل پنجره ای که مبادا باران بویت احساس کند
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
عکس تورا به سقف آسمان سنجاق میکنم حال که اینروزها از فرط دلتنگی چشمانم مدام رو به آسمان است بگذار تو در قاب چشمانم باشی
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
هر شب که خواب ستار ه ها را گوش می کنم نفسم به شماره می افتد یک، دو، سه ... انگشتانم که تمام می شود نفس نفس زنان به جانت می افتم هنوز خیالت ابری است خیالی نیست زنبیل احساسم طاقتش بارانی است اگر چه چتر وفایت سوراخ است
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
بو می کشم می خوای بباری... دل دل نکن! سخت نیست به خدا... نترس من اینجام می گیرمت بپر! همه چیز آماده است... گلها دست های خواهش زمینند... ببـــــار... این همه اشتیاقـــ... چه چیزی تو رو تشویق می کنه که بباری؟ التماســـ........!
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا ساقی بده آن جام گلرنگ ... که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ ... به صد صحرا نمی گنجد غم دل ... چه سان گنجایش در سینه ی تنگ ... !