◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
قصه ام از آنجا شروع شد که بي هوا آمدي...! بي آنکه بخواهمت..! ...... و غصه ام از شبي که نيامده رفتي...! هيچ گاه نمي توانم خاطراتت را دفن کنم با اين دستها که روزي تمام آرزويش جاي گرفتن در دستان تو بود
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
میباری ای باران و میشویی زمین را / اما نمیشویی دل اندوهگین را سنگین ترینی بی شک اما اندکی نیز / تسکین نخواهی داد این غمگین ترین را
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
تو راحت بخواب ، من مشق گریه هایم هنوز مانده !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل در غم عشق تو برومند بُوَد ... در پرتو دیدار تو خرسند بُوَد ... بگذاشته ام در کف و گویم هر روز ... در شهر شما بهای دل چند بُوَد ؟ ... !
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
خبری داشت از تو قاصدکی گردبادی سئوال پیچش کرد!...
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیران که چنین مقام و حرمت دارند ... زان نیست که یک دو دم قدامت دارند ... این حرمت از آن است که آنها دو نفس ... در رفتن از این خرابه سبقت دارند ... !
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
من ـ بـــی تو فـقط یک ضمیـــر ساده و تنهاستـــــ ـــ كه دستـــــــ ـــ و دلش به هیـــچ کاری نمی رود
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
منصفانه جدا می شویم ... تو برای خودت زندگی میکنی ... من برای خودم می میرم ...!!
SEPANTA
دنیای ما اندازه ی هم نیست......
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
فردا نه… چند ساعت بعد هم نه… چند ثانیه دیگر هم نه… همین الان… برای مادرت یک کاری بکن؛ اگر زنده است… دستش را… اگر به آسمان رفته است… قبرش را… اگر پیشت نیست… یادش را… اگر قهری… چهره اش را… اگر آشتی هستی پایش را... با عشق و لذت و حسرت ببوس…
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
پٌشت ِ پا بزن ُ پُشت ِ پلک نآزک کن به همه ی ِ زلیخاهای ِ زمان یوسف ِ من باش تآ ابدُ الدّهر یعقوبتْ می مانم
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
هر چه بشود، تو از امتداد کلمات من از شعر های من که نمی روی! حتی آنگاه که نباشم. جاوید ساخته ام تو را بر بستــــر حریــــــر فکرم و شعرم..
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
شما را به خدا و مسیح و محمد به سنگ و لات و منات به اهورا و آتش و زرتشت شما را به هر چه که می پرستید دست از سر من و تنهایی زبان بسته ام بردارید می خواهم دمی که نه می خواهم عمری بیاسایم
◕‿◕ YASAMAN ◕‿◕
اشک ها پیام آوران خدا هستند ؛ که برچشم ها مینشینند و در گوش روح زمزمه میکنند : خالقت سلام رساند و فرمود : کــوچـــــــــکـــم هـــــــوایـــــتــــ را دارمـــ . .