✔ عـلـ[بابا]ــی
هرگز " نگرد، نیست " سزاوار مرد نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قرار بود که چشم از نگاه برنکُنیم ،مگر دمی که نفس را به تنگنا باشیم ... قرار بود که در هم گره خوریم ،چنان که بازناشدنی تا به انتها باشیم ... بنا نبود که شهر وصال ما خشکد برای بارش باران، دست بر دعا باشیم ... بنا نبود که هجران همیشگی باشد ،قرار بود که روزی من و تو ما باشیم ... ! (مصطفی علمافر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو از هر در که بازآیی ... بدین خوبی و زیبایی ... ملامتگوی بیحاصل ... تُرَنج از دست نشناسد ... !
مــُ حمــّــد ; )
کسایی که معتقد هستن اونی که رفته خودش برمیگرده 99% کفتر بازن
✔ عـلـ[بابا]ــی
در به در این کوچهها نشو ... سهم من و تو از سواحل دور و نزدیک ... سفرههای کوچکی است که ... ماهیان در اعماق دریا پهن کرده اند ... ! ((امین احراری))
✔ عـلـ[بابا]ــی
باران بهانه ای بــــــود ... کـــــه زیر چتـــــر من ... تا انتهای کــــــــــــــــــــــــ ــوچه بیایی ... کاش، نه کوچـــــــــــــــه انتهایی داشت، و نه باران بند می آمـــــد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خورشید اگر محو تماشای تو نیست ... دلگیر مشو ، ز پشت کوه آمده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میان خاطرات من ، کمی بیا قدم بزن ... میان این دقیقه ها ، غم مرا به هم بزن ... تویی که در جواب من ، همیشه آه می کشی ... تن خمیده ی مرا ، شبیه ماه می کشی ... تو بهترین ترانه ای که از دلم نمی روی ... تو شعر صادقانه ای ، که جاودانه می شوی ... (رند تبریزی)
حُـجَّتـــ
توسط پیامک در
بروبکس توییت
با هیچکس برسرباورش نمی جنگم.چراکه خدای هرکس همانیست که درونش به او میگوید)کوروش کبیر)
حُـجَّتـــ
توسط پیامک در
بروبکس توییت
سلام اهالیه دنبالر اینجا رستوران بهرنگ من در کنار دوستم مهس
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد ... از امروز ناگزیر ، پنجره فقط دیوار می بیند ... که سایه ها در آن می میرند ،و ماه ... همیشه از نیم رخ شیشه ای دور ، به خانه می نگرد ... !
./ DoostDar ./
زندگی همهمه ی مبهمی از رد شدن خاطره هاست، هر کجا خندیدیم زندگانی آنجاست . . .
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه روز روزه رفتن، همه شب نماز کردن ،همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن ... زمدینه تا به مکه، به برهنه پای رفتن ،دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن ... به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن ،زمناهی و ملاهی، همه احتراز کردن ... شب جمعهها نخفتن، به خدای راز گفتن ز وجود بینیازش، طلب نیاز کردن ... به خدا قسم که آنرا، ثمر آن قدر نباشد که "به روی ناامیدی در بسته باز کردن" (شیخ بهایی)
در پشت چارچرخه ای فرسوده کسی خطی نوشته بود:
14 سال و 11 ماه و 3 روز و 23 ساعت و 23 دقيقه قبل" من گشته ام، نبود!
تو دیگر نگرد،
نیست! "
این آیه ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
..........................
دنبال عشق؟
دوست؟
...
ما نیز گشته ایم!
و آن شیخ نیز با چراغ همی گشت...
آیا تو نیز چون او " انسانت آرزوست؟ "
گر خسته ای بمان و گر خواستی بدان؛
ما را تمام لذت هستی به جستجوست
پویندگی تمامی معنای زندگیست
هرگز
" نگرد، نیست "
سزاوار مرد نیست!
" فریدون مشیری "