✔ عـلـ[بابا]ــی
لبش خندان و دستش گرم ... نگاهش شاد ... نمی بیند کسی اما ملالش را ... چو شمع تندسوز ... اشک تا گردن ،زوالش را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت میبارد ... فرو می ریزم از هم ... در سکوت مرگ بی فریاد ... چنین مرگی که دارد یاد ؟ ... !
✘ farHad ✘
به كوری چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است! اصلا هم دلم برایت تنگ نشده حتی به تو فكر هم نمیكنم باران هم تو را دیگر به یاد من نمیآورد مثل همین حالا كه میبارد... . . . . لابد حالا داری زیر باران قدم میزنی!؟ چترت را فراموش نكن! لباس گرم را هم همینطور! مواظب باش سرما نخوری...
✘ farHad ✘
آدم ها یك زمانی در یك جایی ناخواسته خود را جا میگذارند و می روند . به همین راحتی ! و من روزگاریست كه خودم را جاگذاشته ام اما ؛ نه به همین راحتی ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
و ماه شب را از روی شهر می تاراند ... وبه روی خوب تو می نوشم ... ای شکفته به مهر ،چون روزنی به رهایی همیشه روشن باش ... سیاهکاران را هان ای سپید سار بلند ... چون تیغ صبح به هر جا ... همیشه دشمن باش ... !
✘ farHad ✘
اینجاست که میگه یادم تورا فراموش .....
حُـجَّتـــ
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدانــگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــــــــــدار
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
دست از پا خطا کنی تعویض میشوی، همین حوالی کسی شبیه توست
•▪●۩ اسی ۩●▪•
دکتر علــی شـریعـتی خوشبخـتي ما در سه جمله است: تـجربه از ديروز، استـفاده از امروز و امـيد به فـردا... ولـي مـا بـا سه جمله ديگر زندگيمان را تباه مي کنيم: حـسرت ديـروز، اتـلاف امروز و تـرس از فـردا.
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
این محنتی که از تنگی قفس می کشیم کفران نعمتی است که در باغ کرده ایم
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
نه از تنهایی میترسم نه از تنها ماندن ترسم از... تنها بودن در كنار دیگری است...