A.A.B
امروز آدمکی را دیدم روزگارش را پرسیدم دست به چانه اندوه گذاشت چنپاتمه نشست نفس گرمش را به امانت برباد سپرد کوله اش راازکول انداخت وقرانی هایش راازکیسه درآورد نشان دادوگفت دستهایم از تف طاول بسته است من درویشم کشکولم را برمیدارم باقرانی هائی که ازشمامیگیرم سالهاست که میگردم درآبادی وچه ناآبادی شهرهاتان وتمدن هاتان وقضاوتهاتان بر شماارزانی باد نفس گرمش راازباد گرفت برباد نشست چون باد گذشت.
A.A.B
شگفت !... وقتی که بود نمیدیدم -وقتی که میخواند نمیشنیدم .... وقتی دیدم که نبود............ وقتی شنیدم که نخواند........! چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال در برابرت میجوشد ومی خواند ومینالد تو تشنه آتش باشی نه آب! وچشمه که خشکید. چشمه از آن آتشی که تو تشنه آن بودی بخار شد وبه هوارفت وآتش کویرراتاخت وگداخت واززمین آتش روئید وازآسمان آتش بارید تو تشنه آب باشی ونه تشنه آتش ............. وبعد عمری گداختن ازغم نبودن کسی که تابود از غم نبودن تو میگداخت!
A.A.B
درد های زندگی... عمیق ترین درددرزندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای زندگی را برایت تکرار کند وتوازاورسم محبت بیاموزی عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سری در مقابل رودی است که از چشمانت جاریست! عمیق ترین درد در...... بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده! عمیق ترین درد.....بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی واز غم زندگی برایش اشک بریزی عمیق ترین درد... بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام برسانی عمیق ترین درد در.... بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سختترین شرایط همراه تو باشد! عمیق ترین درد در زندگی .... بلکه بدست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است ! ...عمیقترین درد درزندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
A.A.B
(گذران)... تا به کی باید رفت ازدیاری به دیاری دگر نتوانم.نتوانم جستن هر زمان عشقی ویاری دگر کاش ما آن دوپرستو بودیم که همه عمر سفر میکردیم ازبهاری به بهاری دگر آه اکنون دیریست که فرو ریخته در من گوئی تیره آوازی ازابر گران چو میآویزم با بوسه تو روی لبهام میپندارم میسپارد جای عطری گذران آنچنان آلوده هست عشق نمناکم با بیم زوال که همه زندگیم میسوزد چون ترا مینگرم مثل این است که از هر پنجره ای -تکدرختم را سرشار از برگ در تب خزان مینگرم مثل این است که تصویری را روی جریانهای مغشوش آب روان مینگرم شبو روز شب وروز شبو روز بگذار فراموش کنم تو چه هستی .جز یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت آگاهی. . . . بگذار که فراموش کنم
A.A.B
باغ در بهار... هنگام سیراب کردن باغ زمانی که درختهای تشنه را آب میدهی بیش از اندازه سیرابشان کن و بوته ها را از یاد مبر حتی بوته های بی بار را یا اون بوته های ناچیزو ناتوان را و از علفهای هرزه میان گلها مگذر.......................................اینها نیز تشنه اند تنها چمن سبز تازه یا سوخته را سیراب مکن - - - حتی خاک تشنه را پرستار باش و تازگی ببخش
A.A.B
به یاد داشته باش... مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش... اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش.. اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش. نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...
حمیده
روز خوبی داشته باشین. خدانگهدار.
حمیده
شيطان در حالي كه بساط خود را برميچيد تا در كناري آرام بخوابد، زير لب گفت: آن روز كه خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده كن، نميدانستم كه نسل او در زشتي و دروغ و خيانت، تا كجا ميتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده مي رفتم و ميگفتم كه : همانا تو خود پدر مني.
حمیده
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده! ستون حوادث خالیست... هنوز زنده ام بی تو! باورت میشود؟
خدا گفت: ليلي يک ماجراست ، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش
15 سال و 1 ماه و 17 روز و 17 ساعت و 40 دقيقه قبلشيطان گفت: تنها يک اتفاق است، بنشين تا بيفتد
آنان که حرف شيطان را باور کردند ، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد
خدا گفت: ليلي درد است ، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن
شيطان گفت: ،سودگيست ، خياليست خوش
خدا گفت: ليلي ، رفتن است عبور است و رد شدن
شيطان گفت: ماندن است فرو رفتن در خود
خدا گفت: ليلي جستجوست، ليلي نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت: خواستن است ، گرفتن و تملک
خدا گفت: ليلي سخت است دير است و دور از دست
شيطان گفت: ساده است همين جايي و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود ليلي هاي ساده و اينجايي
ليلي هاي نزديک لحظه اي
خدا گفت: ليلي زندگيست زيستني از نوعي ديگر
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد ....
شيطان از انتشار ليلي مي ترسد . . .
خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن شيطان غرور داشت ، سجده نکرد
گفت: من از اتشم و ليلي گِل است
خدا گفت: سجده کن ، زيرا که من چنين مي خواهم
شيطان سجده نکرد سرکشي کرد و رانده شد ، و کينه ليلي را به دل گرفت
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات ، فرصت خواست
خدا مهلتش داد
اما گفت: نمي تواني ، هرگز نمي تواني
ليلي دُردانه ي من است قلبش چراغ من است و دستش در دست من
گمراهي اش را نمي تواني ، حتي تا واپسين روز حيات
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است
او بد نامي ليلي را مي خواهد بهانه ي بودنش تنها همين است
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد
نام ليلي ، رنج شيطان است شيطان از انتشار ليلي مي ترسد
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد....