آزاده ایــرانی
در کافه ی عشق سفارش یک فنجان محبت دادم... به پشتوانه ی اسکناسهای احساسم که به پای عشق رفته بود... غافل ازاینکه گذشته ی احساس در حالای نیاز ، اعتباری نداشت و من بدون یک فنجان محبت ماندم...
آزاده ایــرانی
چشم هایت را ورق بزن شاید در گوشه ای از آن ما را به یادگار کشیده باشی !
آزاده ایــرانی
پشت یک خواب عمیق گم شده ام
حالا
تا می توانی
... کتابهای تعبیر خواب را
دوره کن !!
ahmad
سلام طبق دستور وفرمایش شما اومدم برای نورانی کردن محفلتون که خوشبختانه می بینم اونقدر چراغهای روشن و قابل تقدیر در جمعتون هست که کمی خجالت کشیدم بهر حال ضمن آرزوی موفقیت برای شما بهترین های روزگار رو برای اعضا وکاربران مسئلت دارم
آزاده ایــرانی
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن،
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... !!!!
my_moral_suicide
ببين،اگه کسی بخواد عاشق بشه حداقل يه نفر لازم داره.خب؟ حالا اگه يه نفر بخواد به يکی خيانت کنه حداقل دو نفر لازم داره! عاشق شید و خيانت نکنید چون مواد لازمش کمتره.. " تو یه مجله خوندم یکم پسو پیش بو ولی مفهوم کلیش همین بود که گفتم "
آزاده ایــرانی
بزرگترین دشمن هر کس خود اوست ،
چون این وجود اوست که دشمنان را می تراشد !!
آزاده ایــرانی
همه برایم دست تکان دادند
اما کم بودند دستانی که تکانم دادند.......
my_moral_suicide
حالا من هیچ ... جواب اون پرده ی آبی تو اتاقمونو چی میدی ..اگه خیره نگات کنه که بازم تنها اومدی ؟
shahrooz
و كاش خداوند 3 چيز را نمي آفريد عشق -غرور -دروغ زيرا اگر عشق نبود عاشق از روي غرور دروغ نميگفت
آزاده ایــرانی
به خوابهایم سرك نكش وقتی در لحظات بیداری ام حضور نداری...
مصطفی
سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی قصه سرگشتگیهایت مگر آخر نداشت سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .
مصطفی
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست