ȒØ$ĦẶ
فرقی نمی کنه که من اول اومدم یا تو …… مهم اینه که….. کی تا آخرش می مونه
ȒØ$ĦẶ
نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم و نه به فرداهایی که "شاید" بیایی ... می خواهم امروز را زندگی کنم ... خواستی باش ... نخواستی نباش
ȒØ$ĦẶ
گاهــی کسـی رو دوســت داری ، نمی فهمـــــــــــ د !
گاهــی کسـی تو را دوست دارد ، نمی فهمـــــــــ ی !
گاهی هر دو هم را دوست دارید ، نمی فهمنـــــــــ د !
ȒØ$ĦẶ
نه کسي منتظر است...
نه کسي چشم به راه...
نه خيال گذر از کوچه ي ما دارد ماه...
بين عاشق شدن و مرگ مگر فرقي هست؟
وقتي از عشق نصيبي نبري غير از آه...
حافظ
کاش آن دم که میرفتی میگفتی ، هنوز فرصت دارم، میتوانم از دلت در بیاورم، کاش.
ȒØ$ĦẶ
آخر ِ قصه مرا دستهای تو خواهد نوشت! مطمئن باش! هیچکس نمی تواند راه خیال تو را، در عبور از خاطر من سد کند! هیچکس نمی تواند راه ِ زمزمه تو را، در عبور از زبان من سد کند! هیچکس نمی تواند...
ȒØ$ĦẶ
ما چون دو دریچه ، رو به روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز اینده عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه کنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد
ȒØ$ĦẶ
به آهستگی باز قدم خواهم زد...در دنیای مجازی..
ȒØ$ĦẶ
آه! که چقدر فاصله ی ما دور است. فکر می کنم هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره ی من باشی و در پیش چشم های من، در سینه ی چشم انداز من، قبله ی نگاه من و هیچ وقت نه در کنار چشم های من، هیچ وقت در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو تو را خواهم دید و آن گاه چه بگویم به یک نابینا، یک بیگانه، یک دور دست. که چه ها می بینم؟
ȒØ$ĦẶ
در هم نگریستند امّا سرشار از مهربانی. چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند و کم کم بر هر دو لب لبخندی آهسته باز می شد، لبریز از محبّت، سیراب از دوست داشتن، نه عشق، دوست داشتن! لحظاتی این چنین، خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.
ȒØ$ĦẶ
من باید فرود آیم , نباید بنشینم , سال هاست , از آن لحظه که پَر بر اندامم رویید و از آشیان , از بام خانه پرواز کردم همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سوا پلید شهر ها و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم چشم به زمین ندوختم پروازی رو به آسمان در راه افلاک و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین و هر لحظه نزدیک تر به خدا ! شریعتی
ȒØ$ĦẶ
دوش از سر لطف یار در من نگریست گفتا بی ما چگونه بتوانی زیست؟ گفتم به خدا چنان که ماهی بی آب گفتا که گناه توست و بر من نگریست مولانا
ȒØ$ĦẶ
در میان من و تو فاصله هاست گاه میاندیشم میتوانی تو به لبخندی این فاصله رابرداری
ȒØ$ĦẶ
تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
ȒØ$ĦẶ
دوست داری بی محابا مهربان باشی تازه می فهمی مهربان بودن چه آسان است با تمام ِ چیزها از سنگ تا انسان (قیصر امین پور)