بانو جاسمین
نگاه کن غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسی دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا بکام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی! زدورها و دورها ز سرزمین عطرهاو نورها نشانده ای کنون مرا به زروقی ز عاجها ز ابرها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شعرها به شورها به راه پر ستاره می کشانیم فراتر از ستاره می نشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بردیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو
بانو جاسمین
سکوت دردناک است. اما در سکوت است که همه چيز شکل مي گيرد و در زندگي ما لحظه هايي هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد. درون هر چيز در اعمال هستي، نيرويي هست که چيزي را مي بيند و مي شنود که هنوز قادر به درکش نيستيم، هر آنچه امروز هستيم، از سکوت ديروز زاده شده است.
بانو جاسمین
در سرزمین دلم در وادی اندرونم در دیار چشمانم در جای جای روحم یادتوست که مرهم زخم های منست یادتوست که مرا به اندیشیدن وامیدارد یادتوست که در جاری ترین لحظات مرا چون نهر آب روان می کند