ßάßάk яєzάiє
پرسید : دوستم داری ؟ گفتم آره ، گفت چقدر ؟ گفتم از اینجا تا خدا ، اشک تو چشاش جمع شد و گفت : مگه نگفتی که خدا از همه چیز به ما نزدیک تره
ßάßάk яєzάiє
از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار .
ßάßάk яєzάiє
اگه این روزا حس کردی توی قلبت به جای تاپ تاپ ، صدای اره تیشه میاد نترس ! مریض نشدی ، من دارم توی دلت واسه خودم یک کلبه می سازم
ßάßάk яєzάiє
کسی که خوابه را میشه بیدار کرد ولی کسی که خودش رو به خواب زده را نه !
ßάßάk яєzάiє
همه گویند که عاشق اویم ، گرچه می دانم همه عاشق اویند می ترسم یا رب نکند راست بگویند . (اخوان)
امير
برو ای يار دگر فکر من زار مکن/ گرچه من می شکنم چشم خود آزار مکن/ تو پر پرزدن و حالت رفتن داری/ دگر انديشه اين مرغک بيمار مکن /کاخ شاهانه کنون در طلبت می جوشد/ به سرای غم من قلب خود افگار مکن/ تو زليخا و خريدار تو يوسف باشد /درهمی خرج بر اين برده بازار مکن/ بلبل باغ و چمن خيز و گل سرخ بجو /پر خود ريش به همصحبتی خار مکن
امير
با زبان دل به نومیدی صدایت میکنم ***رو به من آر که با عشق آشنایت میکنم *** چون زعشق آگه شدی با خاطر آسوده ای *** در میان جمله رندان رهایت میکنم ***شرمم از دست تهی آید اگر فرصت دهی ***جان شیرین ای عزیز دل فدایت میکنم ***روی در رویت سخن گفتن فراموشم شده ***زیر لب اما شکایت با خدایت میکنم *** گرجدایی میکنی غافل مشو هرگز زمن *** تا ابد صبر ای جدا ازمن به پایت میکنم *** نومیدم گر کنی میمیرم اما باز هم *** درهمان حالت که میمیرم دعایت میکنم
امير
من که می دانم به دنیا اعتباری بیش نیست بین مرگ و آدمی قول و قراری بیش نیست من که می دانم عجل نا خوانده و بیدادگر سرزده می آید و راه فراری بیش نیست پس چرا عاشق نباشم پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
امير
چيزي نمانده است ، پشيمان كني مرا با دست هاي عاطفه حيران كني مرا آخر چگونه از دلت آمد بهار من! تسليم دست هاي زمستان كني مرا من شكوفه اي نمي كنم ، اما چه عيب داشت يك شب به باغ خاطره مهمان كني مرا مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم با يك نگاه ، طعمه ي طوفان كني مرا هرچند باز تشنگي ام را سروده ام مي شد پر از ترانه باران كني مرا
ßάßάk яєzάiє
می روم کز خویشتن بیرون شوم ، در پی لیلا رخی مجنون شوم .
ßάßάk яєzάiє
در دنیا تن مرد و نامرد هر دو یکیست ، روزگار باید گذشت تا بدانی مرد کیست !
ßάßάk яєzάiє
عاشقی روز قرمز تولدش شمع فوت می کند ، طفلی شمع فقط سکوت می کند .
ßάßάk яєzάiє
وقتی که برگی روی زمین میفته ، حس می کنم گریه ی بی صداشو ، حس می کنم چی می گذره تو قلبش ، وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو ، آخه منم یه برگ خشک و زردم .
ßάßάk яєzάiє
عشق بازیست نه بازی که مرا مات کنی ، نازنینا دل من صفحه ی شطرنج که نیست .
ßάßάk яєzάiє
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد ، حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد .