ßάßάk яєzάiє
اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی !
اگر روزی تهدیدت کردند, بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزی خیانت دیدی, بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو بودن لیاقت می خواهد!
ßάßάk яєzάiє
زندگی یک تصادف است ، مرگ یک واقعیت
ßάßάk яєzάiє
سكوتآب مىتواند خشكى باشد و فریاد عطش: سكوتگندم مىتواند گرسنهگى باشد و غریو پیروزمندانهى قحط: همچنان كه سكوت آفتاب ظلمات است ـ اما سكوت آدمى فقدان جهان و خداست: غریو را تصویر كن
ßάßάk яєzάiє
تو نمیدانی نگاهِ بیمژهی محکومِِ یک اطمینان وقتی که در چشمِِ حاکمِ یک هراس خیره میشود چه دریایِیست! تو نمیدانی مُردن وقتی که انسان مرگ را شکست داده است چه زندهگیست!
ßάßάk яєzάiє
بی تو مهتاب تنهای دشتم بی تو خورشید سرد غروبم بی تو بینام و بیسرگذشتم. بی تو خاکسترم بی تو، ای دوست!
ßάßάk яєzάiє
یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ با لبم شررافشان:
آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...
ßάßάk яєzάiє
قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن ...
ßάßάk яєzάiє
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است...
ßάßάk яєzάiє
برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که
دوست بداری
قلبی که دوستش بدارند
ßάßάk яєzάiє
ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بیشمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند
ßάßάk яєzάiє
ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادیهایشان حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند ...
ßάßάk яєzάiє
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ، ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ...
ßάßάk яєzάiє
گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نیاویزم بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه، یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...