طنیـــــــــــن
اکبر عبدی: " مادر مرد. از بس که جان ندارد " ------ فیلم مادر.
ali
کییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه کیییییییییییییییییییییییییییییییییییه بله بله بله بله
سجّاد حسینی
آخیش فیلم خوبی بود - مری و مکس -دیوی : تو باید بفهمی یه جور کِرِم اسرار آمیز نیستی که اونو بمالی به دنیا تا تمام چین و چروکاش برطرف بشه.
مُجے پاراداکس
بیل را بکش 2: باد رو به بیل: اون دختر مستحق انتقامش هست، ما هم مستحق مرگمون هستیم، البته اون بیشتره!!!
مُجے پاراداکس
بیل را بکش 2: قاتل یک چشم به باد: شمشیر هاتوری هانزو رو چطوری تعریف می کنی؟ باد: وقتی یه شمشیر هاتوری هانزو می بینی یعنی اینکه تا قبل از اون هیچ شمشیری به دست هاتوری هانزو ساخته نشده...
مُجے پاراداکس
Kill Bill - بیل را بکش: هاتوری هانزو: بانوی جنگجو، اگر در سفرت با خدا روبروی بشی، این (شمشیر هاتوری هانزو) مطمئناً خدا رو می بُره...
مُجے پاراداکس
ماتریکس: مورفیوس به نیو: اگه قرص آبی رو برداری، همه چیز تمومه، توی رختخوابت بیدار میشی و باور میکنی اونی رو که دلت میخواد... ولی اگه قرص قرمز رو برداری، توی سرزمین عجایب میمونی و من بهت نشون میدم که سوراخ خرگوش تا کجاها میتونه که پائین بره... فقط حواست باشه که تنها چیزی که من بهت پیشنهاد میدم حقیقته، نه چیزی بیشتر...
مُجے پاراداکس
ماتریکس1: نیو به مورفیوس: آشنایی با شما برام افتخاره... مورفیوس به نیو: نه! بنده مفتخرم!! فکر کنم یه مقدار حس اینو داری که مثل آلیس افتادی تو سوراخ خرگوش... هوم؟
مُجے پاراداکس
سوته دلان: عد از اون تودهنی كه خوردیم، هر دو طب و رها كردم شدم شاگرد دكان مرحوم پدرم دواچی، اما افسوس كه در این دكان دوایی نبود برای درد من، جز نسخهی اون طبیب ارمنی، ماطائوس عرق فروش... شبانه روزیش كردم، خاكه رو خاک كه مستیم از گل نیفته ...
مُجے پاراداکس
سوته دلان : بهروز وثوقی: اي خدا قربونت برم تو چقدر دشمن داری دوستات هم كه ما هستيم يه مشت ديونه و عليل و بی دست پا كه تو در حقشون دشمنی كردی....
مُجے پاراداکس
آرامش در حضور دیگران - ناصر تقوایی سرهنگ - اکبر مشکین : یه وقتی بود قدم تو میدون سرباز خونه که می گذاشتم شیپور پادگان نعره می کشید ... چی بود؟ چه خبر بود؟ جناب سرهنگ وارد شده بودن ... ایست خبردار ... من داد می زدم آزاد
مُجے پاراداکس
پسر جهنمی: + تو عاشق شدی، بیا یه آبجو بزن =اوه نه، بدن من یه جور معبده + تو اینو بزن، میشه شهر بازی!
مُجے پاراداکس
روز واقعه : عمرو (سعيد نيكپور) : مسلماني ما سه نسل است و از او هيچ . زيد (عزت الله انتظامي) : آري ، اما من از اسلام او بوي تازگي ميشنوم و از مسلماني تو تنها بوي غرور جاهلي ميآيد . عمرو : ما شصت ساله مسلمانيم . زيد : اين چه تفاخري است كه به ايمان خويش ميكني ؟ كه تو اگر مسلماني از پدر داري ، او اين گنج به رنج خويش يافته است.
مُجے پاراداکس
سلطان: فريبرز عربنيا: خونهمو ... اينجا بود... اينجا پنج تا اتاق... دو تا باغچه و يه حوض بود... بزرگ نبود... اما بود.