˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
در هوایت بی قرارم روز و شب ...
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
انشاالله عاقبت همه ختم به خیر بشه. بدرود دنبالر
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
هوای اینجا دم کرده. یه خورده سنگین شده. تنفس کردن سخت شده.
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
در كنج دلـم عشق كسی خـانه ندارد /// كس جای در اين خانه ويرانه ندارد /// دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد /// کس تاب نگه داری دیوانه ندارد /// در انجمـن عقـل فروشـان ننهم پای /// ديوانه سـر صحبت فـرزانه ندارد /// تا چنـد كنی قصـه ز اسكندر و دارا /// ده روزه عمر اينهمه افسانه ندارد /// از شاه و گدا هر كه در اين ميكده ره يافت /// جـز خـون دل خويـش بـه پيمـانه نـدارد ... !!!
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
بغض هایی که در پس یکدیگر می لغزند به روی گونههایی که از شور شعر شدند ...
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
در دلم اندوهیست مثل یک کوه بزرگ و چه سنگین باری روی این شانه بی حوصله ام می افتد بردباری من از نا شکیبایی من کمتر نیست ؛ اما با تو گویم دل من : هیچ دردی از این بدتر نیست که تو دوست بداری همه مردم را لیک هیچ دل نتپد بهر تو در هیچ کجا . . .
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
و شکوفه های عشق تنهاترین واقعیت عالم را بر روی شانه های عریان پوسیده ام برویان . . . و ابرهای خاکستری را کنار بزن زیرا مرا باکی نیست از سوختن و اشک های سرد مرا گرم کن و مترسانم از عزلت
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
و از عشيره اشكي ، من از قبيله آهم تو از طوايف باران ، من از تبار گياهم تو آبشار بلوري ، تو آفتاب حضوري طلوع روشن نوري ، در آسمان نگاهم به جست و جوي نگاهت ، هزار دشت عطش را گذشتهاند پريشان ، قبيلههاي نگاهم قلندران تبسم ، نشستهاند چه غمگين كنار خيمه سبز نگاههاي تو با هم شكسته بالترينم ، مگر پرنده مهرت به سوي كوچ بخواند ، از اين كرانه مرا هم
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
پارسال همین موقع ها بود که به یه نفر اعتماد کردم. باهاش زندگی کردم. شب و روزم شده بود. مدتها گذشت. بعد فهمیدم هر چی بوده دروغ بوده. اصلا اونی نبوده که باید میبوده. همه چی خواب بود. فقط چون اون بازی رو خوب بلد بود. تو عمرم اینطوری رکب نخورده بودم. گذشت. الان یکسال میگذره. من اول خیلی ناراحت بودم. طوری که میخواستم خرخرشو بجوام ولی با گذشت زمان به این فکر کردم حتی اگه دروغ بود فقط اون تونست بهترین لحظات رو برام مهیا کنه. فقط اون بود که تونست. تو گذشت زمان کینه ای که بهدل داشتمو بیرون ریختم و با خاطرات خوبش سر کردم. ولی اون موند و روسیاهی. الانم با اینکه هستش ولی سراپا خجالته. حتی بخشش منو باور نداره.(درد دل بود فقط) همین